آرشیو شهریورماه 1386

جنگ-شهری خالی از ارواح

| 6 نظر | 0 بازتاب

1- پشت خاکریز یکی ما را شمرد و به آنطرف رد کرد یکی دوتا ...من نوجوان ریز نقش را نگه داشتند ...کافیست ....اصرار به رفتن کردم... کسی  اصراری نکرد که بازگردم ... اروند روشن بود .کمی دورتر خوشه خوشه منور فرو میریخت و میسوخت .اول روی سکوی های قایق نشستیم ...کمی جلوتر همه چسبیده بودیم به کف قایق و زوزه وصفیرکشان گلوله ها بالای سرمان..........

عاقبت با همان قایق برگشتیم ...ناله بچه های تبر خورده درون قایق هنوز قطع نشده بود ...حالا تمام اروند میدان گلوله های زرد و قرمز درشت در صف های بی شماری بود که به اینسو می آمدند ...به ساحل که رسیدیم مثل سکوت مهیب کمین کرده ای که بشکند ناگاه زمین از خمپاره شخم خورد...ناله ها بلند شد... همه پراکنده شدیم ...حالا اروند مثل روز روشن بود...
2-ازآن دریاچه مصنوعی بزرگ و باتلاق ها گذشتیم ...حالا تمام زمین سوخته بود...تمام زمین سیاه بود ...لکه لکه های غلیظ سیاه همه جا از زمین جوشیده بود. ...حتی یک تکه از زمین طروات و رنگ آشنای خاک نداشت...حتی در تکه ای از تن نخل هم نمیتوانستی طروات حیات و زندگی جستجو کنی ...به دوعیجی رسیدیم ...شهرکی حتی خالی از ارواح ...چیزی  نبود کسی نبود جز سیاهی و شاخه ها و خاک  خشک وسوخته و جنازه ها... لاشه ها هنوز فرصت ماندگی و تعفن پیدا نکرده بودند ...اینجا آنسوی شلمچه بود ...

 3-دود و آتش و صدای مهیب انفجار لحظه ای ارام نمی گرفت ....اژدهای آهنین و خشمگین دیوانه وار زوزه میکشید و خشمناک از جسارت نفوذکنندگان به کنام دهشتناک و مخوفش  آتش می ریخت....دستها و چنگال های عظیم خود را به شدت بر زمین میکوفت  ...آن زیر زمین سقف کوچی بود در خیابانی طویل که عابرین برای فرار از رگبار شدید باران برای لحظه ای به آن پناه می آوردند...تویوتا لندکروسی  توقف کرد ...راننده به آنجا پناه آورد ....پشت وانت چند پشته جنازه بود رنگ لباسشان مثل رنگ لباس ما خاکی بود ...ماندنشان در خط مقدم که کمی جلوتر بود به صلاح نبود ...جنازه هایی با لباس های بیگانه ای  برنگ زیتونی بی واهمه از آتش درون گودال کنار زیر زمین پر بودند ...تویوتا رفت ...موتور سیکلتی با دو سر نشین سرش را بداخل زیر زمین کج کرد ...هر دو مجروح و خونین ...یکی گفت تا اینجا که رسیدیم هم از هواپیماها خورده ایم هم از توپ و خمپاره ...موتور سوارها رفتند به سمت اژدها ... پی ام پی آمد پراز مجروح ...خمپاره ای روی آن ترکید همه بدرون خزیدیم ...بعد ساعتی تق تق انفجار گلوله های تیربار آن ...

....

1000-.... 

جنگ

| 3 نظر | 0 بازتاب

جنگ از موضوعاتی بوده است که همیشه فکر کرده ام در باره اش میتوانم انبانی کاغذ سیاه کنم داستان ، خاطره ، حدیث نفس ، ترواشات ذهنی بدرد هیچکس نخورو  حتی به رمان هم فکرکرده ام .اما تا کنون جز اندکی نشده ...راستش من شخصا از حجم سنگین برنامه های سیما در این مورد خسته شده ام و شاید بدلیل فضای جنگی که گاه بر کشور سایه می افکند... از دور و برمان عراق.. لبنان... تهدید ها شاخ و شانه کشیدن ها و ...دوست ندارم من هم در ایجاد این فضا سهیم باشم هرچند بوقمان صدایش به یکی و دو نفر بیش نرسد . راستش همانقدر که از شخصیت های اتو کشیده با موهای ترو تمیز در میانه میدان جنگ سریال های تلوزیون و یا کاراکترهای تک بعدی با چاشنی رزمنده ای لوده و بذله گو احساس خوشی ندارم اما از دیدن مستندهای بکر وگاه رنگ و روفته و بدون اضافه گویی که گاه سر از آرشیو بیرون می آورند خسته نمی شوم. همیشه از دیدن علی اکبر رحمانیان پابرهنه  در روایت فتح یا بخود لرزیده  یا دچار هیچان و یا ذوق بیش و اندک شده ام  .و یا حتی صدای غیر استودیویی رگبار دوشیکا و یا زمین خوردن خمپاره حتی در دیده بان حاتمی کیا بر من تاثیر گزار بوده اند...چه میشود کرد؟

و امروز که سالروز آغاز جنگ است و دستم هم به قلم رفته است ننویسم کی بنویسم؟ .مینویسم برای دل خودم هم که شده برای خاموش کردن اضطراب کلماتی که در دلم هیجان بیرون آمدن دارند.برای یادبود چهره های زیبای آشنایی که هیچگاه از خاطرم نمی روند به امید خدا مینویسم .

درس قران

| 6 نظر | 0 بازتاب

سلام
انقلاب که شد سن زیادی نداشتم اما به خوبی یادم می آید جلسات مملو از جمعیت  و مساجد پر ازنمازگزار .مساجدی بودند که هرگز پیش ازآن این جمعیت ها را در خود ندیده بودند.
.  امامزاده ابراهیم جلسات درس و جمعیت مملو آنرا بخاطر می آورید که برای کودکان و نوجوانان ترتیب می یافت ؟ فکر می کنم  با عنوان درس هایی از قران به سبک درس های آقای قرائتی و معلمش هم شیخی توحیدی نام بود .خلاصه زمان زمان رونق این جلسات بود . در تلوزیون هم آقای قرائتی درس هایی از قران میداد  و همینطور آقای راستگو که با ذوق خاصی که داشت در برنامه کودک با بازی با کلمات درس دین و قران میداد .همین ماه رمضان با دیدن برنامه درس هایی از قران آقای قرائتی به این فکرکردم  برنامه ای بوده است بدون تعطیلی و این آقای قرائتی هر چند با مقامات و مناصبی که حول و حوش همین قضیه داشته است همچنان معلم درس هایی ازقران مانده است.

لینک مرتبط:  پای منبر شیشه ای (گزارش خوبیه حتما بخونید.)

سلام سریال جواهری در قصر که این روز ها در سبد سرگرمیهای جمعه شب های خانواده های ایرانی است حتمادید ه اید یا وصفش را شنیده اید و چشمانتان به جمال بلند بالای یانگوم این بت خوبرو و دلنشین کره ای روشن شده است با بسیاری دیگر بانوان یک از یک زیباتر و خوش قلب مثل هن یا بد دل مثل بانو سو و حتما شنیده اید که جواهر در قصر یانگوم دیگر نه بازیگر معمولی و نه ستاره سریالهای کشور کره که چهره ای فرا ستاره و محبوب نه زنهای ایرانی کره ای که اسیایی و شرقی و خلاصه جهانی است البته قابل گفتن نیست که اینکه یک زن زیبا محبوب قلوب زنان شود کار اسانی نیست و فوق العاده مشکل است اگر چه قفل قلب مردان در برابر خوبرویان به اسانی میشکند مخصوصا مردان ایرانی اما راز محبوبیت یانگوم چیست برای این موضوع دلایل متعددی است اما من میخواهم از زاویه نگاه زنان شرقی و ایرانی موضوع را ببینم اصولا ما آدمها به سمت هم سنخ ها و هم جنس های خود گرایش داریم _ این نظریه مولوی است _ خود مانی تر دنبال کسی هستیم که حرف دلمان را بزند زنان بویژه شرقی و بالاخص ایرانی شوهر برایشان یک همسر نیست که خدای خانه یا شاه خانه است و خانه در رویای زن ایرانی نه خانه که قصر رویاهای اوست و او ملکه این خانه است جواهری در قصر که همیشه زیباییهایش و تلاشهایش از دید دیگران و بویژه خدای خانه نادیده میماند احساسی بین قربانی و منجی بودن و یانگوم این فضای احساسی را به زیبایی ترین شکل به تصویر کشیده است که تماشاگر زن با ان همذات پنداری میکند . حوادث درون قصر امپراتور سریال بی شباهت به حوادث درون خانه یک زن نیست از اشپزی های مکرر گرفته تا پی بری به روابط عاشقانه اطرافیان بیماری نزدیکان و .....اما احساسهای تجربه شده در این میان بسیار شبیه تر و هم سنخ ترند و سریال علاوه بر پوشش احساسی با اغراق و بزرگ نمایی ان به بیننده فرصت درک بیشتر احساسات تجربه شده زندگی خود را میدهد ......... پس از اکنون به دور و برت نگاهی بینداز و جواهر قصر سرنوشت خویش را عاشقانه قدردان باش

تهران تهران میراث فرهنگی

| 11 نظر | 0 بازتاب

سلام دوستان این خاطره را در تاریخ 81/12/25 نوشته ام

تهران خیابان آزادی پیاده رو جلو سازمان میراث فرهنگی . از آنجا عبور میکردم . يك جايي از اين پياده رو نرده هاي سازمان داخل ميرود و يك محوطه اي كوچكي درست شده براي نماي ساختمان . پله و باغچه ا ي و گل و گياهي. همانجا چشمم خورد به يك جنازه پشتش تكيه داشت به تل كوچكي از خاك باغچه كه از باران شديدشب گذشته خيس بود. پاهاش باز و بسته رو پله ها ، سرش در هوا . يكي از دستاش بالا سرش تو هوا خشك شده بود توي همين دست يك كارد ميوه خوري بود.كه برایم معما ماند . روز عاشورا بود . پيراهن مشكيش هم تنش بود. يكي دو دكمه اش باز. موهاي بوري كه به زردي ميزد .دهان باز. يكي دو دندان بلند جلو داشت .كناريهاش ريخته بودو ريشهاي نتراشيده . رنگ و روي زردش امكان مرده بودنش را بيشتر ميكرد.نميدانستم چكار بايد كرد . روبرو اون طرف خيابان توي كوچه دسته بزرگي از مردم مشغول سينه زني . صدایش كردم چي شده . صدای من مثل موج آبي ملايم كه جنازه روي آب را تكان ميدهد به دستاش حركتي داد.فهميدم زنده است .رفتم بالاي سرش دور دهانش اثري از خوردن چيزي مثل داروي قهوه اي رنگي ديده ميشد. داد زدم معتادي؟ چت شده ؟ .. چشمان بيفروغش را باز كرد و بست . با صدايي مثل صداي هك براي پاك كردن شيشه ؛ خدا ... نكنه ...ميييييگرن ... دارم ؛ خنده ام گرفت.بعد صداي خرو پفش در امد . روي يكي از دستانش آثار سوختگي و خونها ي خشك شده اي به چشم ميخورد شايد هم اثراتي از همان دارو.گفتم دستت چي شده با همان لحن گفت ...كشا ..كردند... درست نفهميدم چي گفت باز به خواب رفت .نميدانستم بايد چكار كنم .. بلندش كردم كه بياد جلو آفتاب واز خاك خيس جدا بشود . بلند شد و دوباره خود را رها كرد روي همان خاك . ول كردم رفتم . گفتم لابد گيرش نيومده خماره . بعد درست ميشه پسركي كنجكاو كه بعد از من رسيده بود همچنان ماند. از دورشنیدم مرد آن گروه زن و بچه که بعد از من رسیدند ، زنان را صدا كرد كه ولش كنند بيايند .دوباره برگشتم ولی نميدانستم چكار بايد كرد . باز براه افتادم . از يادگار هم گذشتم . راننده اي نميدانم بر سر چي آويزان پليس وسط چهاراه شده بود . او رو ترش ميكرد . راننده بيشتر خضوع ميكرد. ماشيني بدون چراغ كمي جلوتر ايستاده بود. تا جيحون رفتم . قيافه مرد معتاد به نظرم رسيد كه در همان حال جان داده است . طاقت نياوردم دوباره برگشتم . از بودن يكي دو مرد مسن قوت گرفتم و خودم را رساندم . به پليس زنگ زده بودند . طولي نكشيد پلیس ها با الگانس رسيدند .انگار شنيدم كه با بيسیم به آنها ميگويند : .. فورا نتيجه را گزارش كنيد . يكي از مردان از رسيدن فوري آنها با غرور ماشاللهي گفت جناب سروان پياده كه شد مثل كسي كه در جستجوي راه چاره ا ي باشد . اين طرف وا نطرف را نگاه كردبعد رو به ما چرا ايستاديد يك ماشين بگيريد... ! مردان رفته بودند . جناب سروان ديگر كه با كلاه كجش بي شباهت با بازيگران نقش گروهبانهاي سيه چرده عراقي نبود .زمزمه كرد ايیتز دارد. گروهبان جوان همراه با مسلسل بالاي سرش حاضر شد و با پوتين سرش را تكان داد و داد زد بلند شو . جناب سروان دوم گروهبان را كه داشت زياد با مرد معتاد ورميرفت صدا كرد : گبورا و زمزمه هايي كه نفهميدم ولي باعث شد گروهان ديگر دور و بر اون نرود انگار از خطر ایدز اورا بر حذر داشته بود .جناب سروان اولي يك تاكسي را متوقف كرد ه بود رو به پسر جواني كه جز من آنجا بود گفت صواب داره . كمك كنيد . من داوطلب جلو رفتم بلندش كردم . جوان فقط هلش ميداد . به چپ و راست ميرفت . وارد پياده روش كه كرديم تاكسي فلنگ را بسته بود. پلیس هاصلا دست نميزدند . ناگهان رها شد و تلو تلو خوران با پيشاني چسبيد به كف پياده رو . جاني براي ناله كردن هم نداشت دستمالي از جوان گرفتم تا جلو شرشر خونش را بگيرد ولي نتوانست دستمال را نگه دارد .قصدشان آن بود تا پارك زنجان ببرندش تا چيزي براي گزارش نتيجه داشته باشند. سرانجام گوشه نايلوني را بدستش دادند و گوشه ديگرش را گروهبان گرفت و اورا از آنجا دور كرد . چند متري جلو بردند و بقيه راه هم سپردندش به گروهي جوان روستايي وخودشان رفتند.قبل از رفتن از جناب سروان پرسيده بودم از كجا فهميدي ايدز دارد گفت معلومه از رنگ زردش . دست نزدن آنها و ترس جوان كه فقط هلش ميداد به وحشتم انداخت .تا به خانه برسم و دستم را بارها بشويم ، چند بار خوب دستانم را وارسي كردم كه خراشي ، چيزي بر نداشته باشد...انگار آن کارد و زخم هایش وسیله دفاعیش بود و رماندن مهاجمان...