آرشیو شهریورماه 1387

آسمان پر ستاره سحر

| 16 نظر | 0 بازتاب

نمی دانم چرا مدتیست هر شروعی که می بینم بیاد آخرش می افتم .و آنقدر به آخرش فکر می کنم که آخرش درست می ایستد جلویم حی و حاضر و مثل پیرمردها خود را آفتاب لب بام می بینم .لب بام  هم که نبینم وسط یا اولش هم که باشم زود ذهنم پرواز می کند به سمت لب بام . فکر کنم این قصه از همان روز شروع شد که محمد رفت .در فرودگاه تهران در جمعی که برای تشییع جنازه محمد  به جهرم می رفتیم صحبت دنیا و رفتن پیش کشیده شد ... دکتر صحرائیان بود که گفت یکروز در سنی هستیم که مرگ میرهای آشنا مربوط است به پدربزرگ های آشنا ، در سنی دیگر خبر رفتن پدر این و آن را می شنویم  و حالا خبر از رفتن دوستان دور و بر ..یعنی مرگ همین حوالی های ماست ... چند روز پیش دوست قدیمی محسن الماسی پیامک داده بود که جهرم است و در امامزاده اسدالدهر .  نام سید احمد بزرگوار هم که گاه گاهی به اینجا سر میزند ، برایم نام اسدالدهررا تداعی کرد...و حالا که بیاد اسدالدهر می افتم بیدرنگ به یاد حاج جوادی می افتم که دیگر در آن مسجد نماز نمی خواند ...بیاد دنیایی می افتم که بی توقف در حرکت است ودائم پوست می اندازد ...به اسدالدهر که فکر می کنم به یاد گنبد آجری خاکی رنگش می افتم و مهتابی سبزی که بر تارکش همیشه خدا شبها روشن است و بیاد روزی که در دامن مادرم همان بالا نزدیک گنبد مردم را می نگریستم که با استغاثه آقای شب زنده دار قرآن به سر می گرفتند ...به یاد آقای آتشی هم می افتم ...به یاد جنگ ...به یاد وداع های برای جنگ و در آغوش کشیدن برگشتگان از جنگ  ...بیاد مملو موتورهای هوندای پارک شده جلو در امامزاده  ...بیاد بازار مسگرها و شیرینی حلوای کنجدی آقای صادقی ...راستی چند سال است که دیگر عمو نجات اذان نمی گوید ؟  و شاید سالهایست که دیگررفتنم به نماز صبح بعد از خوردن سحری  تکرار نشده است ...همان موقع که بوضوح خدا در آسمان پر ستاره سحر نشسته و عیان بود...دلم تنگ  شده است که روی زیلوهای یزدی آبی رنگ مسجد جامع مثل کودکی، تند و تند نماز بخوانم ...کنار حوض آب مسجد جامع که دیگر نیست وضو بسازم ...پارچ پلاستیکی را داخل بادیه مسی بزرگ پر از یخ بچرخانم و افطارم را درروز داغ تابستان جهرم باز کنم ...دلم میخواهد یکبار دیگردر عصر تابستان داغ رمضان جهرم همان زمان که آقای دانش باغچه های جلو مغازه خودش و بابا را آب می دهد دستم را زیر شیلنگ آب بگیرم و بر سرو صورت زنم و و تمام موهایم را خیس کنم تا ذره ای از تشنگی سنگین بکاهد .همان موقع که پدرم دست از کار می کشید و با دستها و انگشت کلفت و  پینه بسته سر و صورتش را با آب تازه می کرد ...سال هایست که دیگرنه آقای دانش هست و  نه فالوده و بستنی های قیفی اش ...و پدرم سالهاست که خانه نشین شده و دیگر قفل مغازه را با صد سلام و صلوات و دعا باز نمی کند ...عمو عوض هم نیست ...هیچکس نیست ...حالا بکلی آن راستا رنگ عوض کرده و پوست انداخته ...وچند نوه ای که مغازه ها را می چرخانند...