اخیرا در بخش جامعه

دیروز خبری که در تلگراف خواندم باعث شد، جستجویی انجام بدهم و به چیزهای جالبی برسم:

تا به حال از خودتان پرسیده‌اید که علت رخ دادن این همه فجایع، نسل‌کشی‌ها و جنگ‌ها چیست؟ مگر ممکن است که این فجایع بدون همکاری میلیون‌ها نفر از مردم یک جامعه به وقوع بیپوندند؟ مگر می‌شود جنایات نازی‌ها را در جنگ جهانی دوم تنها به هیتلر و سران نازی نسبت داد؟ آیا ممکن است که فقط صدام را عامل این هم بدبختی و کشتارهایی دانست که در دوران زمامداری او در خاورمیانه رخ دادند و نپرسید که نقش مردم عراق دراین میان چه بود؟ چه می‌شود که افراد عادی جامعه آمریکا در ویتنام و ابوغریب به هیولا تبدیل می‌شوند؟

چنین سؤالی دغدغه فیلسوف‌ها و نویسندگان و صاحب‌نظران زیادی بوده است. آنها هم از خود پرسیده‌اند که چه می‌شود که یک جامعه از خود بی‌خود می‌شود و تحت شرایطی با اطاعت بی‌چون و چرا، کارها و اعمالی بر خلاف اخلاقیات خود انجام می‌دهد.

شاید هیچ جامعه‌ای به اندازه جامعه آلمان در سال‌ها و دهه‌های پس از پایان جنگ جهانی دوم به دنبال یافتن پاسخی برای این سؤال نبوده است. نویسندگان و روشنفکرانی مثل هاینریش بل، گونتر گراس و اووه تیم در آثار خود بارها به این مسئله اشاره کرده‌اند و خواسته‌اند با روایت داستان آنچه بر آلمانی‌ها در دوره تسلط نازی‌ها رفت، تفسیر خود را از قضیه بیان کنند.

اما این فقط فیلسوف‌ها و نویسندگان نیستند که درگیر یافتن پاسخ برای این معمای لاینحل شده‌اند، روانشناسان شاید صلاحیت‌دارترین دانشمندان برای بررسی این موضوع باشند.

در این پستی، آزمایشی را شرح خواهم داد که در دهه ۶۰ میلادی توسط استنلی میلگرم -روانشناس اجتماعی مشهور- انجام شد و موسوم به آزمایش میلگرم است.

آزمایش میلگرم Milgram experiment
آزمایش میلگرم، یک آزمایش روانشاسی اجتماعی است که توسط استنلی میلگرم انجام شد. این آزمایش برای این طراحی شده بود که میل شرکت‌کنندگان در آزمایش را به اطاعت از قدرت و انجام اعمالی بر خلاف تمایلات و اخلاقیاتشان را بسنجد.

نتایج این آزمایش، نخستین بار سال ۱۹۶۳، در یک مجله روانشانسی چاپ شد  و بعدا با جزئیات بیشتر در سال ۱۹۷۷ در کتابی با عنوان «اطاعت از صاحبان قدرت از منظر آزمایشی» Obedience to Authority: An Experimental View به چاپ رسید.

این آزمایش در جولای سال ۱۹۶۱، ‌درست سه ماه بعد از شروع دادگاه آیشمن -جنایتکار نازی- به انجام رسید. میلگرم می‌خواست به این سؤال بغرنج آن سال‌ها پاسخ بدهد: آیا آیشمن و میلیون‌ها آلمانی دیگر تنها از دستورات پیروی می‌کردند یا می‌توانیم آنها را همدست بدانیم؟ چگونه یک شهروند عادی تنها با اطاعت از دستورات مافوقش به موجودی متفاوت تبدیل می‌شود؟

نحوه انجام آزمایش:
به کسانی که داوطلب آزمایش میلگرم می‌شدند، گفته می‌شد که هدف از آزمایش، تحقیق در مود حافظه و یادگیری در شرایط متفاوت است و به آنها چیزی در مورد هدف واقعی آزمایش گفته نمی‌شد.

هر شخص داوطلب به اتاقی برده می‌شد که در آن فردی حضور داشت که خود را دانشمند محقق طرح جا می‌زد، در اتاق دیگری که با یک دیوار حائل از آنها جدا می‌شد، شخص دیگری بود (یادگیرنده) که تظاهر می‌شد، شخصی است که آزمایش‌های مربوط به یادگیری بر روی او در حال انجام است.

نحوه انجام تست به این صورت بود که سوژه اصلی آزمایش باید یک سری کلمات جفتی را از روی کاغذ می‌خواند، ‌مثلا: دیوار-پرنده، قرمز-دیروز، دانش-آب. سپس سوژه آزمایش باید حافظه یادگیرنده را با گفتن کلمه نخست هر جفت کلمه تست می‌کرد و از یادگیرنده می‌خواست که از بین ۴ گزینه، جفت صحیح را انتخاب کند. مثلا بعد از شنیدن کلمه دانش، باید می‌گفت: آب.

در صورتی که یادگیرنده پاسخ نادرست می‌داد، سوژه آزمایش موظف بود که با فشار دادن یک دکمه به یادگیرنده شوک الکتریکی وارد کند و اگر اشتباه یادگیرنده تکرار می‌شد، سوژه می‌بایست ۱۵ ولت بر شدت شوک می‌افزود و این کار را ادامه می‌داد!

البته در این آزمایش واقعا خبری از شوک نبود! از قبل صداهای ناله‌ای متناسب با هر درجه شوک، روی نوار ضبط شده بود و همزمان با هر شوکی که معلم می‌داد، صدایی متناسب با درجه شوک پخش می‌شد.

برای دراماتیک کردن این آزمایش به سوژه قبل از آغاز آزمایش گفته می‌شد که یادگیرنده ناراحتی قلبی دارد! در ضمن وقتی درجه شوک خیلی زیاد می‌شد، کسی که نقش یادگیرنده را بازی می‌کرد باید به دیوار حائل بین اتاق سوژه و خودش باید می‌کوبید و در صورتی که افزایش درجه شوک ادامه می‌یافت، برای تظاهر به ناراحتی شدید فرد یادگیرنده، همه صداها قطع می‌شد!

پیداست که بسیاری از شرکت‌کنندگان وقتی درجه شوک بالا می‌رفت، نگران می‌شدند. بعضی‌ها وقتی شوک به ۱۳۵ ولت می‌رسید، کار را متوقف می‌کردند و در مورد هدف آزمایش سؤال می‌پرسیدند اما وقتی به آنها گفته می‌شد که مسئولیتی متوجه آنها نخواهد شد، بیشتر آنها به کارشان ادامه می‌دادند! تعداد کمی هم وقتی صدای ناله‌های یادگیرنده‌ها را می‌شنیدند، خنده عصبی می‌کردند و علایم تنش از خود بروز می‌دادند.

اگر سوژه‌ها می‌خواستند دست از کار بکشند به آنها نظیر این جملات گفته می‌شد: لطفا ادامه بدهید - آزمایش به عدم توقف شما نیاز داد - شما انتخاب دیگری ندارید و باید ادامه بدهید - کاملا ضروری است که ادامه بدهید.

با این همه چنانچه با همه این تاکیدات، باز هم سوژه‌ها سعی در توقف کار داشتند، آزمایش متوقف می‌شد. در غیر این صورت تا رسیدن ولتاژ به ۴۵۰ ولت آزمایش ادامه داده می‌شد.

نتایج آزمایش میلگرم:
قبل از انجام آزمایش، میلگرم هم از دانشجویان سال بالایی ییل و هم از همکارانش نظرسنجی کرد و از آنها خواست که پیشبینی کنند، چند درصد افراد مورد آزمایش، به درجه شوک‌های بالا و خطرناک می‌رسند، اکثریت افرادی که نظرشان خواسته شد، معتقد بودند که افراد بسیار کمی حاضر می‌شوند، شوک‌های با درجه بالا بدهند. شاید شما هم اگر بار اول شرح چنین آزمایشی را می‌شنیدید، نظر مشایهی می‌داشتید.

اما در کمال تعجب ۲۶ نفر از ۴۰ نفر فرد مورد آزمایش یعنی ۶۵ درصد سوژه‌ها، به شوک‌های بالای ۴۵۰ ولتی رسیدند! تنها یک شرکت‌کننده قبل از رسیدن درجه شوک به ۳۰۰ ولت آزمایش را متوقف کرد. البته عده زیادی کار به صورت موقت متوقف کردند و حتی صحبت از برگرداندن مبلغی کردند که برای شرکت در آزمایش به آنها داده شده بود، اما عملا بیشتر آنها به کار خود ادامه دادند.

شاید تصور کنید که یک آزمایش چیزی را ثابت نمی‌کند، اما بعدها میلگرم این آزمایش را در جاهای دیگری با اندک تفاوت‌هایی انجام داد و به نتایج مشابهی رسید. یک متاآنالیز که توسط یک دانشمند همکار میلگرم، انجام شد نشان داد که درصد افرادی که به شوک‌های درجه بالا رسیدند، تقریبا ثابت و در حد ۶۱ تا ۶۶ درصد است.

نکته جانبی جالب دیگر در این سری آزمایشات این بود که هیچ یک از شرکت‌کنندگان، حتی آنهایی که آزمایش را ترک کردند، اصرار یا پیشنهادی بر موقوف شدن خود آزمایش مطرح نکردند و به علاوه هیچ یک اتاقشان را برای کنترل کردن سلامتی یاگیرنده ترک نکردند!

نتایج این آزمایش بحث و جدل‌های بسیاری را باعث شد، یک روزنامه نوشت که آزمایش میلگرم نشان داد که چه خطراتی در کمین روی سیاه طبیعت انسان است.

انتقاد به آزمایش میلگرم:
بعدها انتقادات اخلاقی به این آزمایش میلگرم وارد آمد، منتقدان اعتقاد داشتند که این آزمایش سوژه‌ها را تحت استرس زیاد قرار می‌دهد، ولی نظرسنجی بعدی از شرکت‌کننده‌ها نشان داد که اکثریت آنها از اینکه چنین آزمایشی رویشان انجام شده، خشنود هستند. حتی ۶ سال بعد در اوج جنگ ویتنام یکی از شرکت‌کننده‌ها در این آزمایش در نامه‌ای به میلگرم نوشت که این آزمایش، آگاهی او را در مورد اطاعت کورکورانه از مافوق‌ها و انجام دادن کارهایی که بر خلاف اعتقادات و اخلاقیات شخصی است بالا برده است.

تفسیر آزمایش میلگرم:
دو تئوری در مورد این آزمایش مطرح شده است:

۱- تئوری همرنگی با جماعت: افرادی که قدرت و صلاحیت تصمیم‌گیری را به خصوص در موارد بحرانی ندارند، در شرایط دشوار، تصمیم‌گیری را به جامعه و سیستم سلسله مراتب قدرت واگذاری می‌کنند.

۲- تئوری دوم را خیلی راحت می‌شود، تئوری مأمور معذور ترجمه کرد!: در این تئوری افراد جامعه خود را تنها ابزاری برای اجرای دستورات مافوق می‌بینند و خود را مسئول کارهای خود نمی‌دانند.

- بعدها میلگرم فیلمی با عنوان اطاعت یا Obedience بر اساس آزمایش ساخت. این فیلم را می‌توانید در پنج قسمت در یوتیوب ببینید:
قسمت اول،‌ دوم، سوم، چهارم و پنجم

- آزمایشی ملیگرم، تنها آزمایشی روانشناسی نبود که در این زمینه انجام شد، شرح آزمایشی به نام آزمایش زندان استنفورد را می‌توانید در اینجا بخوانید.

منبع: وبلاگ یک پزشک

ظلمت یا جهانی بهتر

| 6 نظر | 0 بازتاب

بر کوه اصفهان چاهی‌ست قعرِ آن پدید نیست. کودکی در آن افتاد. به‌روزگار اسحاق سیمجوری. و وی پادشاه بود. دل‌تنگ شد. و مادر وی جَزَع می‌کرد. مردی را از زندان به‌درآورد که مستوجب قتل بود و در زنبیلی نهاد و فرو فرستاد، به شرط آن‌که تا هفت روز برکشند. هفت روز می‌رفت و وی سنگی در زنبیل داشت، فرو افکند و سه شبان روز گوش می‌داشت، هیچ آوازی بر نیامد. و وی را برکشیدند. گفتند: «چه دیدی؟» گفت: «ظلمت».

محمدابن محمود همدانی، عجایب‌نامه، عجائب‌المخلوقات و غرائب‌الموجودات، ویرایش:جعفر مدرس صادقی، تهران، نشر مرکز، 13۷5، ص 5۹.

تاریخ جهانی باید ساخته و انکار شود. پس از فاجعه‌هایی که روی دادند، و در برابر آن‌همه فاجعه که در راه‌اند، وقیحانه خواهد بود که بگوییم طرحی برای جهانی بهتر در تاریخ وجود دارد، و پاره‌های آن‌را به‌هم می‌پیوندد...تاریخ جهانی حرکتی از وحشی‌گری به‌سوی انسان‌گرایی نیست، بل حرکتی است از تیر و کمان به بمب مگاتُنی.

T.W. Adorno, Negative Dialectics, tr. E.B. Ashton, London , 1973, p. 320.

30

| 8 نظر | 0 بازتاب

روزگاری نه چندان دور تصمیم به ایجاد صفحه ای بنام 3 در وب داشتم که اشاره ای به حروف اول 3 موضوع سکس ،سینما و سیاست بود.یعنی سه موضوعی که بیشترین مخاطب را در دنیای رسانه دارد و در نظر داشتم سر تیتر صفحه سیاست تصویر تمام قامت ،خندان و مصممی از خاتمی باشد با پرسشی از بازدید کنندگان که بیاید یا نیاید . به مرور پی بردم فوتبال را فراموش کرده ام و بهتر است عنوان صفحه ام 30 باشد و توپ فوتبال چون صفری روبروی 3 من بنشیند..... طرحم بدلایلی از جمله ضیق وقت ناتمام ماند تا از سر حادثه ،اجبار و تفنن به تماشای دی وی دی هایی نشستم که امروزه اوقات خصوصی و فراغت مردم را پر می کنند که در میان آن آخرین ساخته های محسن مخملباف نیز بود پیامبر شومی که زودتر از همه بر و بچ مسجد ی از ترن انقلاب پیاده شد مخملباف هم... شده بود.و ببخشید غیر قابل تحمل...... یاد صحبت دوستی افتادم که درباره فقه بویژه شیعه می گفت که  تا درباره خصوصی ترین مسایل  آدمی  نظر ، توصیه و بکن و نکن دارد . احساس کردم دی وی دی ها، رسانه ها_ با آن بوسه های فرنچ کلیشه ای شان _  حتا همین روانشناسی معاصر همه بنوعی دارند دستور العمل می دهند...انگار آزادی آدمی یک افسانه باور نکردنی است .... احساس کردم برای دیدن خورشید داشتن چشم کافی نیست سقف ها را باید برداشت از خانه ها بیرون زد از غارهای مدرن سی متری با ایزوگام  های ضد  رطوبت، ضد بارش .... کاش روزی برسد که بشر از سقف رسانه و  هر سقفی  ...  براستی لذت یک گل کوچیکه _ فوتسال _ در زمین رها شده یک محله پایین شهر در یک بعد از ظهر پاییزی یا بازی خشن رنگین پوشان  ...چشمک دخترهای دبیرستانی که ترس برادرانشان خیابان منوچهری را به دلهره به شهدا یا باخان _ باغ خان _ یا جنیفر لوپز و دی کاپریو  .... و آمدن باران در این شبهای شبه زمستانی برای بهمن   که با خانواده اش در قلعه میر زیر چادری دست ساز  از جنس نایلون و پتو زندگی می کند  یا آمدن خاتمی ...... دنیای  مجازی _ دنیایی که رسانه ها به هر دلیلی برایمان می سازند و ما آن را زیبا و دوست داشتنی و مورد نیاز احساس می کنیم_  یا دنیای واقعی  .                                   .... آدم مجازی یا آدم واقعی ..... کدامیک و ما کدامیم

باز هم گیتس عزیز!

| 16 نظر | 0 بازتاب
               

می‌گویند عصر قهرمانان به‌سرآمده است. احتمالاً رویت‌پذیری و انبوه اطلاعات در عصر جدید که رویه‌های چندگانۀ آشکار و پنهان فرد و زندگی وی را از هم می شکافند و بی‌رحمانه او را به نقد می‌کشند نیز در زوال اسطورۀ قهرمانان بی‌تأثیر نیوده است. بیل گیتس هم از این قاعده مستثنی نیست. اپن‌سورس‌ها، طرفداران کپی‌لفت (Copy Left در مقابل کپی‌رایت Copy Right ایدۀ کسانی است که مخالف حق انحصاری کمپانی‌ها بر برنامه‌ها و نرم‌افزار‌ها هستند) و دیگر رقبا معمولاً چهره‌ای مخوف و شیطانی از گیتس و امپراتوری ماکروسافت ترسیم می‌کنند که در تلاش است تا به هر شیوه و ترفند دامنۀ انحصار خود را گسترش دهد. دیرزمانی حاصلِ جستجوی کلمۀ Devil (شیطان) در موتور گوگل لیست بلندبالایی بود که گوگل در صدر آن سایتِ ماکروسافت را اشاره می‌رفت، بعدها با بالا گرفتن این موضوع، گوگل ادعا کرد که این موضوع صرفاً نقصی در الگوی جستجو بوده است و آن را برطرف کرد.

 

 

بیل گیتس  با عینکی شبیه به تلویزیون که هر چقدر کیف پولش پر پول تر شده، آن را کوچک‌تر کرده است. این عکس به خاطر سرعت غیرمجاز و رانندگی بدون گواهینامه در مرکز پلیس از او گرفته شده است + 

با این همه برای منِ ایرانی که که نسخۀ چند صد دلاری آفیس یا ویندوز را گاه با قیمت ناقابل یک لوح فشردۀ خام (حدود 500 تومان) مفت حاصل می‌کنم، این بحث‌ها بار معنایی چندانی ندارد و گیتس همچنان یک ناجی افسانه‌ای و قهرمانی با هالۀ نور است. لذا به تبعیت از دوست عزیزم ذبیح‌الله از سویه‌ای مثبت به سه نکتۀ دیگر از زندگی بیل گیتس اشاره می‌کنم، نکاتی که احتمالاً شاخصی از فرهنگ رو به فردای آمریکایی است. اول آن‌که چند سال قبل گیتس و همسرش اعلام کردند که تصمیم ندارند ثروت کلان خویش را برای فرزندانشان به ارث گذارند و این که این ثروت را برای امور خیریه و کمک به کشورهای فقیر صرف خواهند کرد. این تأکیدی است بر ارزش کار و تلاش فردی و این که نابرده رنج را گنج نباید میسر شود. نکتۀ دوم این که گیتس توانسته است در طول سال‌ها هستۀ اصلی شرکت ماکروسافت را حفظ کند. دو عکس زیر که یکی در سال 1978 برداشته شده و دیگری در سال 2000. افراد در هر کدام از عکس‌ها سرجای خود ایستاده‌اند. این تجربه را مقایسه کنید با شراکت‌های ایرانی و ضرب‌المثل مشهورِ «اگر شریک خوب بود، خدا هم برای خود شریک می‌گرفت» که نشان‌دهندۀ نبود روحیۀ کار جمعی در میان ماست. 

 

 

                                                   1978

 

 

 

                                                   2000

نکتۀ جالب آخر نفسِ کناره‌گیری گیتس از هدایت ماکروسافت آن هم در اوج قدرت است. از شروع ماکرسافت از گاراژ خانۀ گیتس تا امپراتوری کنونی، راه درازی طی شده است و تجربیات انبوهی به دست آمده است. به یقین از مدت‌ها قبل گیتس این انبوه تجربیات را در اختیار دیگر مدیران گذاشته است و اینک در اوج، خود را از سر راه پیشرفت شرکتی که خود به وجود‌آورندۀ آن بوده است به کنار می‌کشد. بعید است بتوان مشابه این رفتار را در مدیران وطنی سراغ کرد. برعکس تا آنجا که دیده‌ایم بسیاری از مدیران وطنی به جای ایجاد سیستم و روّیه‌های سازمانی، برای بقای میز خود تلاش می‌کنند تا هر چه بیشتر مجموعۀ تحت مدیریت را به خود وابسته کنند و چه باک از هزینه‌هایی که پرداخت می‌شود ... 

فکر کنم 2 سال پیش بود که در نمایشگاه کتاب کوچکی در جنب سالن پرواز فرودگاه شهید دستغیب شیراز خیره زنی بودم که گویی با زنهای دیگر فرق داشت که چشمانم متوجه کتابی شد از بیل گیتز مرد افسانه ای قرن ..... - بیلی مردی در ردیف گوتنبرگ و ادیسون است آدمهایی که نقطه عطفی در زندگی بشر محسوب می شوند آدمهایی که دنیای قبل و بعد خود را متفاوت کرده اند به گونه ای که بازگشت به دنیای پیش از خود را تقریبا غیر ممکن کرده اند ....- این کتاب با عناوین تجارت الکترونیک٬کسب و کار اینترنتی وسیستم عصبی دیجیتال  شابک شده است ٬ پرده از افکار مردی بر می دارد که رویای روزی را دارد که  دیگر واسطه ای بین فکر و عمل نباشد در دنیای بیلی دولتها انتخاب اول انسانها نیستند زیرا دنیای پر سرعت  بیلی حرکت کند و نا کارآمد وسنگین بوروکراسی متاثر از دولتها را برنمی تابد برای  او  قادرسازی آدمها بر حل مشکلاتشان با اهمیت تر از کمک به آنهاست چون خودشان توانایی حل مسایلشان را دارند . شکستها و موفقیتهای مایکروسافت  ..  دی ان ا ویندوز شامل,COM , HTML  PROSESS,SAVE.. تفسیر تغییر به فرصت .. کاهش واسطه  دسترسی آدمها به اطلاعات و ارتباطات و بررسی امکان  واگذاری هر نوع فعالیتی به جز تفکر را به ماشین یا روبوت ها ......... سیستم رفلکس عصبی دیجیتال که همانند شبکه اعصاب آدمی قدرت پاسخدهی به موقعیتها و تنش های بیرونی مانند بازار را داشته باشد ......و در مجموع دنیای دیجیتالی بیلی ........ او در این کتاب پیچیدگی را مرگ تکنولوژی می داند و برخلاف تصور رایج نرم افزار و نه سخت افزار را سرمایه می بیند زیرا این سخت افزار است که از رده خارج و فرسوده میشود ... او علاوه بر سخت افزار و نرم افزار از واژه میان افزار استفاده می کند که میانجی کاربر و سرور است .... او کنشی بودن را بر واکنشی بودن ترجیح می دهد و مهمترین منبع یادگیری را مشتریان ناراضی شما می خواند که باید از آنها متشکر بود ومی خواهد که  فاصله بین بازخورد٬ شکایات و انتقال آن به مدیریت ونهایت تصحیح بسیار کوتاه شود _ مدار بازخورد _ ..... گفته های بیلی شنیدنی است . خالق دنیای مجازی خود انسانی حقیقی است .....  صنعت چاپ را برخی  شروع دنیای صنعتی و مدرن می دانند  .... شاید دیجیتالی شدن و دنیای پسا مدرن نیز با فراگیر شدن تلفن های همراه و رایانه های جیبی و شخصی آغازبه  کار خود را شروع  _ نمی دانم _ یا .....؟؟؟؟ یا تمام !!!!!!......کرده اند..................... بهر حال مانده بودم با صبح بخیر یا شب بخیر به بیلی متنم را به پایان ببرم ...................................................................... .............. ٬.............شما چه پیشنهاد می کنید؟........

لینک های مرتبط

 Books by Bill Gates

BILL GATES

حکیم مسجد کوفه .....

| 8 نظر | 0 بازتاب

تاریخ را واحه هایی است......

    افلاطون نشسته  در زیر سایبانی سخن می گفت _رواق_ پیری  شاد  آرام متبسم و  4 زانو .....  شاگرد تراشگر ایده های سقراط .فلسفه روندگان را ارسطو درس میداد به گاه گام زنی _ مشاء _ با شاگردان .........علی .... پارسایی که در محرابش به خون غلطید ... حاکمی بی دارالحکومه و پیشوای شهر شهیری که شهرت مردمانش پشت کردن به منتخبان خودو اقتدا به بادهای موسمی است که باری به هر جهت از شش سوی شام سیاست تردید تزویر زر زور تهدید تحمیق و.....می وزند . پیشوای شهری بنام کوفه .....................حکیمی ایستاده برمنبر مسجد کوفه که رسا اماناخشنود از اجباربه شکستن سکوت درچامه جنگاوری بازگشته ازجنگ که رو به جنگ دارد _ این تصویری است که همیشه از امام علی در ذهن داشته ام ._ ...........علی اما داستان دیگری است ......................... او حکیمی است آشنا با حکمت حکومت داری در جایگاه خلیفه و دستانش به همان اندازه آشنای قلم که انیس قبضه شمشیروانگشتش مزین به مهر خاتم خلیفه مسلمین  امیر مومنین که درباره ایمان به  مجالی فراخ گفتاری خواهم نوشت در آتیه ........و 17 اردیبهشت فرصتی دست داد تا به بهانه سخنرانی در همایش علی جایی همین نزدیکی در دانشگاه قم شنونده سخن حضرتش باشم .... 

 گزارش همایش .................

 استاد صدرالحفاظ آرزومیکرد : کاش بچه مسلمانی دستگاهی را اختراع کند که صدای علی را در مسجد کوفه بشنویم ................مرحوم استاد محمد تقی جعفری درپایان  نماهنگی که پیش از پخش از سیما در همایش اکران می شد به لهجه شیرین ماندگار  نیمه فارسی و نیمه آذری اش بیتی از مولوی به آواز می خواند و استاد کریم فیضی مولف آثار متعدد در زمینه نهج البلاغه و سازنده نماهنگ و نماینده خانواده استاد فقید در همایش در سخنرانی کمتر از 2 دقیقه علی را نظم نامید و از بی نظمی که گویی روی سخنش مسیر عبور  کاروانی بود که با ونی از میدان انقلاب به همراه او  شروع به  حرکت کرده بود  و در رباط جمعی بر آن افزوده بودند و با توقف و تاخیر ساعت برگزاری همایش را از 3 به 4 بعد از ظهر کشانده بودند.................قرائت پیامی از طرف فرزند شادروان  دکتر شهیدی سید جلیل القدر قلمزنان معاصرفارسی زبان  تاریخ اسلام خطاب به همایش که علاوه بر  تشکری از تشکل برگزار کننده حاوی  تعریضی عتاب گونه  و در لفافه  به مصاحبه های  اخیر دکتر سروش  بود  با پخش فیلمی از مصاحبه استاد در سفر حج همراهی شد  ....................آیه الله دین پرور داور بین المللی مسابقات نهج البلاغه و صاحب تالیفات متعدد بعنوان اولین سخنران همایش در گفتاری کوتاه با استناد به حدیثی به  پیش بینی های علمی امام از حضور حیات بر سیارات دیگر اشاره  داشت حدیثی که به گروش فرد شنونده غیر مسلمان در 80 سال پیش به اسلام انجامیده بود.......... 

سخنرانی من ............ 

خودشناسی پیش درآمدی بر شناخت امام علی و نهج البلاغه -         برای شناخت انسان های  بزرگ و به طور کلی هر نوع شناختی نیازمند سطحی از خودشناسی هستیم .-         خودشناسی مد نظر من خودشناسی فلسفی نیست بلکه خودشناسی ملموس و داشتن ارتباط صمیمانه با خود است مثلا چرا خشمگین میشویم چرا نمیتوانیم در کلاس پرسش خود را از استاد مطرح کنیم یا دلیل کشش یا نفرت من از فلان فرد چیست .-         با شروع فرایند خودشناسی درمی یابیم که در شناخت موضوعات مد نظر با محدودیت هایی روبرو هستیم ذهن زبان و تاریخ بخشی از محدودیتهای شناختی  ما هستند.-         با مروری به آثارمطرح  منتشر شده  در زمینه امام علی متوجه می شویم امام علی معرفی شده در هر اثر  با دیگری متفاوت است امام علی مرحوم دکتر شریعتی روحی اسیر غربت و درمند دارای نوستالژیای رهایی از قفس ارواح کوچک دوروبر اوست که ازشناخت و درک  او عاجزند _ دقت کنید دکتر شریعتی دقیقا از نوستالژیای زندگی در جامعه استبدادی پهلوی و جهان بیگانه با  اوی غرب شدید رنج می برد _  . امام علی استاد محمدتقی جعفری حکیمی است که در پی ساختن دنیایی معقول و به زبان استاد حیات معقول است _ استاد در دوران زندگی از ناراحتی های روحی و عصبی رنج میبرد_ . امام علی جرج جرداق و جرجی زیدان سنخیتی با روح مسیحی  عرب و مشی نویسندگی آنها دارد ......................

 حاشیه های شیرین................. 

تماسی تلفنی با فتاح در باب مفهوم قلب در معارف اسلامی و بهره بری از دانش قابل ملاحظه ایشان در زمینه متون دینی ....و گپی دوستانه و سرشار ازخنده با دکتر صفرپور که هر دوی تماس در پذیرش پیشنهاد سخنرانی و روند کار تاثیر فوق العاده داشت ...................هدیه همایش کتابی بود از آیه ا... صافی گلپایگانی که به حضرت مبارک قنبر غلام علی  تقدیم شده بود  با معرقی نفیس   از اسامی متبرک اهل بیت که بی احتساب ارزش معنوی اش چندان ذی قیمت نبود..........................بچه های رباط سنگ تمام گذاشتند سیدجواد که همه کاره همایش بود مجتبی صاحبدل که کمکی  اهل دل نیز هست مجری برنامه بود و پیش ازپخش سرود ملی  شماره سال زرتشتی ایرانیان  را نیز اعلان نمود میثم هم  در شروع با پوشش لباس عربی و روبنده سبز در  شمایل  امام علی و همراهی آوایی دلنشین که از بلندگو پخش می شد و ترجمان سفارش پایانی _ وصیت _ امام به فرزندش بود فاصله درب ورودی سالن تا سن را پیمود...........سیاره ما _ منظور همان سواری خودمان _ ونی بود سفید رنگ در شکل و شمایل یک آمبولانس که من بر صندلی جلو نشسته بودم  استاد فیضی پشت سر من و بچه های رباط ردیف آخر که در برگشت از فیض مصاحبت استاد فیضی  محروم بودیم هر چند در رفت نیز سکوت ایشان جز به اشارت دستی برای بستن دریچه درب ماشین شکسته نشد.........................................دستاورد مادی من در سخنرانی ها عموما سردرد آمیخته به تهوعی است که تا مرز استفراغ می رود _و اینبار به یمن سوراخ بودن نایلون زباله تا  شلوار و کف پوش لاستیکی  ماشین امتداد یافت و بزور هزینه کارواش را به راننده دادم که این پول برکت دارد_  .......... به اضافه مسافرت نیم روزه در نیم روز گرمی که برق آفتاب اتوبانش چشم را میزد .............وناهاری  که  رانی گرم شده به اتفاق تی تاپی  بود................... 

 پرسش و پاسخی که برگزار نشد.......................... 

از آنجا که احتمال پرسش و پاسخ و انتظار بحث درباره آراء دکتر سروش می رفت و علیرغم مخالفت همسرم به شرکت در پرسش و پاسخ تصمیم داشتم جمعبندی  کوتاهی از نقطه نظرات ارایه شده در این زمینه به دانشجویان منتقل کنم -شخصیت دکتر سروش --با توجه به این همایش و حکمت مشهور امام علی که می فرماید" چه می گوید مهمتر از که می گوید است ما قال  به جای من قال" بهتر است از داوری درباره اشخاص و شخصیتها خودداری نماییم اگر چه برخی با اشاره به اظهار نظرهای دکتر سروش درباره اشخاصی چون دکتر نصر یا صادق زیبا کلام و منتقدین خود او را دارای ضعف اخلاقی چون انتقاد ناپذیری یا خودبزرگ بینی می بینند و برخی با اشاره به طرح موضوعات حساس و پر خطر و چالش برانگیز _ از نظر حاکمیت سنت و جامعه روشنفکری دینی _  از طرف ایشان وی را برخوردار از سطح بسیار بالای شجاعت در عین خردمندی می بینند که بر ضعف های ایشان برتری دارد ............_محتوای آراء دکتر سروشبرخی آراء ایشان را بسیار ابتدایی و فاقد نکات نو می بینند که از صدر اسلام مطرح و در آثار فلسفی پیشینیان موضوعاتی کاملا بدیهی شناخته میشود و تنها ایشان این مطالب فنی را به سطح خرد عامه کشانده است برخی دیگر با اشاره به مبانی فلسفی دکتر سروش که ریشه در مدرنیته داردمعتقدند شکل موضوعات اگر چه شبیه به همان مطالب پیشینیان است  اما ایشان با مبانی نوینی آنها را طرح می کند ونه تنها نو محسوب می شود بلکه بدون شناخت این مبانی _ مدرنیته _ شناخت آثار ایشان ممکن نیست ._ارزش یا تاثیر اجتماعی آراء دکتر سروش --برخی منفی و تخریب کننده ایمان سنتی  مردم آن هم در شرایط نگران کننده  اخلاقی و اقتصادی جامعه  که مردم به این ایمان به عنوان یک تکیه گاه یا سرپناه نیازمندند.--برخی معتقدند جامعه ما  بدلیل تعارضاتی که در سخنان و کردار واعظان شهر_ که حاکمان بر جان و مال و سیاست  و ناموس جامعه نیز هستند _ یافته اند ایمان سنتی خود را به گونه ای از دست داده اند که قابل باز سازی نیست و به ایمان جدیدی نیازمندند که با عبور ازسنت و تحقق رنسانس در جامعه ایرانی محقق میشود و شروع آن با نقد سنت و متون مقدس می باشد کاری که دکتر سروش هنرمندانه و در کمال استادی در پی آن است  البته منتقدان سنتی دکتر سروش باور دارند که آثار ایشان همیشه  تازگی نشاطی و پویایی ارزشمندی  را به جامعه تفکر دینی بخشیده است . 

یک تامل فلسفی ................ 

این همایش باعث شد به مطالعه کتاب هدیه داده شده بپردازم که به استدلال های فلسفی در باب وجود خدا در نهج البلاغه پرداخته بود می توان از مهمترین برهان های مورد استناد امام علی را برهان نظم خواند که چنانکه میدانید برهان نظم و علیت دارای این نارسایی فلسفی هستند که توحید و کمال یا مطلقیت صفات خداوند یا خدای طرح شده در مذهب را اثبات نمی کنند.اما از استدلال قابل تامل تر استدلالی است که می توان آن را استدلال شخصی نامید که بواسطه آن امری برای فردی اثبات می گردد _ علیرغم نبود پشتوانه های فلسفی _ که عموما  ایجاد ایمان ریشه در همین امر دارد امام علی نقض غرض  انصراف از تصمیم ها و باز شدن گره مشکلات را از دلایل خداوند می بیند همه ما مسلم چنین تجربه ای را داریم که بر مبنای اتفاق خاصی که از ذهن ما نمیتواند تصادفی تلقی شود و برای دیگری ممکن است کاملا بدیهی باشد به حقیقتی بنام خداوند و معنایی فراتر از ماده پی میبریم . که چنانکه گفتم "درباره ایمان به  مجالی فراخ گفتاری خواهم نوشت در آتیه".......                                                                                         بعدازظهر          27/2/1387                                                                                        ذبیح اله رامش خواه          

 

خاطرات 57

| 14 نظر | 0 بازتاب
خيابانها آن روز در شهر كوچك ما كه جزو جلودارهای انقلاب بود ،شلوغ بود. رفت و آمدهاي زياد . وانتهاو ماشينهاي پر از جمعيت . 9 سالم بود .ناگهان خود را دیدم كه به اين آب خروشان زده ام كه شتابان ميرفت . چسبيده بودم به وانت باری كه پر بود از مردم. آن موقع همه يكي بودند و حالا برایم معما شده چطور؟ . آن موقع كه هر وانتي مال همه مردم بود .همه برادر و خواهر هم بودند و هنوز اين عبارات انحصاري نشده بود .انقلاب بود . اوج انقلاب شايد روز پيروزيش و يا حتي يك روز بعد از آن روز معروف پيروزي . آنجايي پياده شديم كه صداي تير و تفنگ شديد تر از همه جای دیگربود . بعد شايعه آمدن چماقدارها و هجوم سربازان.تيراندازي شديدتر شد و هجوم مردم به خانه هاي نزديك كه مال هيچكس نبود و مال همه بود.بعد سوال كه چرا اينجایم و بعد ترس و گريه و بعد دست گرم و محكم دايي حيدر كه مرا به ساحل آسودگي و امن كشاند ولي چهره نگران خودش گشوده نشد . دنبال پسرش حبيب ميگشت 19 -20 ساله .حبيب را فردا با يك اسلحه ژ-س ديدم توي حياط همسايه شان ، استوار بازنشسته اي كه در باره آن اسلحه كارشناسي و توصيه ميكرد،مثل همين افراد هم گاهي ميشدند ليدر ، يكي كه يك چيزي بيشتر از ديگران حاليش بود ، حرف زدن بلد بود ، اعتماد به نفس داشت ؛كه البته همه باقي نماندند. آنروز يادم مي آید حبيب تيري را با ذوق به هوا شليك كرد. حالا موهای حبيب سفید شده و دايي حيدرم سالهاست به رحمت خدا رفته است. روز دیگری هم سوار شديم و رفتيم بيرون شهر به استقبال زندانيان سياسي كه مردم كولشون كردند گل انداختند گردنشان بعد چند روز خانه شان محل رفت و آمد مردم ميشد .يادم هست كه به خانه يك کدامشان رفتم و بوسيدمش جلو در ايستاده بود . آثار شكنجه روی دستش را مردم دیده بودند...بعدها جنازه اش از خانه تيمي سران سازمان در تهران بيرون آوردند. يك روز ديگر هم سوار ماشين شديم رفتيم براي پاكسازي ، خيابانها و كوچه ، پادگان و ژاندرمري و رنگها و شعارها . بعدها فهميدم كه كارمان براي پاك كردن شعارها عبث بود. چون كه تازه متولد شده بودند و واز آن به بعد در و ديوارها با آنها تزيين ميشد با اين تفاوت كه هنر و سليقه و وقت بيشتري در امنيت بدست آمده صرفشان ميشد. البته براي شعارهاي عجول، مخفي در و ديوارهاي دستشويي ها وضعيت همان بود كه بود. يك روز هم سوار شديم رفتيم دهات ، رفتيم اطراف شهر براي درو گندم ، براي ياري ، براي همه باهم جهاد سازندگي .يكي از همين جاها حالا شهرك مسكوني شده . شايد بخاطر مهاجرت گندمكاران از روستا يك روزم ديدم 16 ساله شده ام و نشسته ايم پشت وانت تويوتای لندكروز خاكي رنگی که با سرعت تمام جاده اهواز را به سمت خرمشهري كه خرمي آن رفته بود طی میکرد . تنگ هم و سرها پايين كه یخ نزنیم .قبل از خرمشهر مي پيچيم داخل يك خاكي كه الان شده است زيارتگاه مسافران نوروز و بسیجیان امروز. بعد از يك آبگرفتگي رد مي شويم كه دیگرکاملا وارد دهان اژدها شویم . همان منطقه اي كه از دور جز يك دود غليظ سياه رنگ و همهمه مهيب و كركننده انفجارات چيزي از آن به چشم نميخورد .اطرافمان آب بود گلوله هاي معمولي اثري نداشت ، خمپاره هاي زماني بالاي سرمان مي تركيد تا اثر داشته باشند . تركشي مماس با سر غلام رد شد .غلام آخي گفت و ما در تكان تكان تويوتاي لندكروز ژاپنی چفيه ای بستيم به دور سر غلام و تویوتا همچنان راهش را ادامه می داد.آن روزها كاربرد چفيه در همين مايه ها بود. ماشينهاي ديگري هم سوار شدیم و هم نشدیم . مثلا سوار نفربرهاي ضد گلوله هم شديم اما برای آنكه در پناه آن از آب بگذریم به آن بر برسیم و بايستيم مقابل گلوله...
این خاطره را 18 فروردين، 1382 نوشته ام با کمی تصحیح

دفترچه یاداشت ایرانی حق مسلم ماست!

| 3 نظر | 0 بازتاب

برای خرید پوشاک رفته ام .قدیما هر جا جنس وطنی پیدا نمیشد در مغازه های کت و شلواری به وفور می یافتی .خداییش پارچه های شلواری و فاستونی ایرانی پارچه های بدی نبودند .حالا مشکل پسند ها ایتالیایی و انگلیسی پسند میکنند کاری ندارم اما همان ها هم دوخت دوخت وطن بود .قیمت شلوار را که پرسیدم مناسب دیدم از لحاظ دوخت و دوز هم شیک و خوب بود .پارچه شلوار از مواردیست که فروشنده از ایرانی بودن و گفتن آن ابایی ندارد ...گفت ایرانیست اما جنس جنس نامرغوب چینی بود ...بسیاری از تجار نه چندان بزرک پوشاک خیابان جمهوری را می شناسم که یک پایشان ایران و پای دیگر پکن و هزارشهر ناشناخته چینی است...

این بار برای خرید کفش رفته ایم

مغازه های سرتاسر خیابان سپهسالار پر بود از کفش های چینی .خیابانی که همیشه با افتخارمملو از جنس وطنی بود...چند سال قبل من در شیرازدر مغازه های دور بر شاه چراغ و سر دزک این صحنه را دیده بودم اما اینجا نه ! لشکر تار و مار کننده زرد به اینجا نرسیده بود ..کجا رفته اند تولید کننده هایش پس ...در این رقابت نابرابر چه بلایی به سر آنها خواهد آمد ...پس صنعتگران و تولید کنندگان ما اینچنین نسلشان منقرض می شود ؟...

آقا فاجعه ! آقا فاجعه !رفته بودم خرید دفترچه یاداشت .در کتابفروشی دفترچه های یاداشت همه چینی بودند...آقا دفترچه های یاداشت ...موبایل و جنس الکترونیک نمی گویم ... به خودکار هم عادت داشتیم ..کاری ندارم آشپزخانه مان پر از لوازم چینیست حتی لوستر......جسارت نشود طبقه کارمند چون خودم را می گویم... فرش های و قالیچه های مد شده ترکیه ای را دیده اید ...یادتان هست عرب های حاشیه خلیج را مسخره می کردیم که تا فلان و فلانشان هم خارجیست ؟...همین خورده بورده ها مانده بود پارچه ای و کفشی و فرشی ... یادم هست بکنفر از آلمان برای همین دکتر صحرانیان خودمان نوجوان که بود کفش کیکرز ایرانی سوغات آورده بود...این قصه تنها به اینجا مربوط و ختم نمی شود .این ها قصه های جدیدی بودند که باورشان کمی سخت است .هر چند در برابر بقیه شاید ناچیز باشند و شاید هم پر از درد و فاجعه ای که نمی دانم اگر سر بر نیاورده کی سر برآورد آخر امروز گوشهایمان آنقدر پر است که چیزی شنیده نمی شود .

 

سلام دوستان

 دکتر ذکاوتی را میشناسید؟...................برای  عزیزانی که در ارتباط با من از دور دستی  بر اتش دارند و در دوران دانشجویی ام در تهران سری به خوابگاه قزل قلعه زده باشند حتما او را دیده اند  ودوستان و اشنایان یا مهارت اموزانی که  از دوستی و ارتباط و همکاریهایم با دکتر صفر پور و کانون همیاری اندیشه و گفتار شیراز چیزها و خبرهایی شنیده باشند  نام دکتر ذکاوتی نه تنها آشنا که همراه با احساس سبز و گرمی از نشاط و خنده و دانش و تفاوت همراه است انتظاری که من و سارا و بر و بچه های همراه و مشتاق در  ان شب که میخواستیم به دیدار توام با شام دکتر در یکی از رستورانهای نزدیک خانه او_ که خانه ای است دیدنی که با قطری از کتابهای قطور و امتدادی از کاغذهای اچار  دو بر یا یک برسفید مقالات نوشته شده یا در حال نوشتن    فرش شده است و برای یافتن هر یک از وسایل خانه مانند کتری یا بالش  که در هر خانه ای جای مشخصی دارد باید ابتدا قطری از کاغذ و کتاب را کنار بزنی تا به ان برسی اگر به  درستی جای ان را یافته باشی _ برویم  نیز داشتیم انتظار برای یکماه  خندیدن در یک دیدار.........................................و ان شب بسیار خندیدیم زیرا دکتر ما یکپارچه طنز است که داستانش در جای دیگر خواهد امد دکتر ذکاوتی بی اغراق از بزرگترین و برجسته ترین اساتید علوم انسانی ایران است و پر بیراه نخواهد بود اگر بگویم او را عمیق تر دقیق تر نواندیش تر و جاودانه تر از اساتید مشهوری چون دکتر سروش یافته ام دکتر ذکاوتی که از عقلانیت نقدی سرشار است با انبوهه ای پایان ناپذیر از سالها تجارب علمی از زمره بزرگانی است که در نوبل صلح نام نویسی گردیده است و کتاب امپراتور ژنده پوشش در سال 68 که توسط انتشارات سروش چاپ گردیده است نوعی پیشگویی جامعه شناسانه در فرم داستان کوتاه از ظهور بن لادن است شاهزاده ای   عرب که سودای رهبری جهان و نشر عدالت را دارد شباهت های عجیب بین یک حادثه _ 11 سپتامبر _ و یک کتاب عنوان  گفتگویی است با دکتر ذکاوتی در سال 80 در شماره 49 هفته نامه کتاب هفته که به این موضوع میپردازد . دکتر ذکاوتی 2 کارشناسی ارشد در جامعه شناسی و تکنولوژی اموزشی دارد و در رشته فلسفه تعلیم و تربیت از دانشگاه تربیت مدرس دکترا دارد او اکنون هیئت علمی بخش پژوهشی دانشگاه تربیت معلم و از اعضا هیئت مدیره انجمن ایرانی تعلیم و تربیت است .اما بی اعتنا به این مدارک دکتر که بنوعی پدر معنوی من و دکتر صفر پور و حق استادی بر گردن ما دارد و من او را از مهمترین نقاط عطف زندگیم میدانم که براستی مسیر زندگی مرا و نگاه مرا متحول ساخت نه استاد که از بنیاد های علوم انسانی کشور است شخصیتی عمیق و فرهیخته که در کتابها و مقالاتش  نمیتوان او را یافت بلکه اوخلاقیت زنده ای است که تنها  در گفتگو و زندگی با او کشف  و درک میشود  سعادتی که نصیب من ودکتر صفر پور در دوران خوابگاه قزل قلعه گردید . ما فرزندان علمی و اخلاقی اوییم که هنوز وامدار و بر سفره اوییم . دکتر ذکاوتی خلوت گزیده بی ازدواج و بی اعتنا به لذات انسانی تنها در تلاشی پایان ناپذیر  به زایش مفاهیم و کنکاش نقادانه مسایل علوم انسانی جامعه ایرانی  میپردازد .دکتر ذکاوتی پنجاه و اندی ساله نامزد خوبی برای چهره های ماندگار میباشد تصمیمی که کانون اکنون  مسئول پیگیری ان است . دکتر ذکاوتی نه تنها یک ایده که روشی عمیق و جاودانه در نفی خشونت و تایید صلح و اخلاق طلبی است روشی که در معاشرت با او احساس میشود و بعد بی انکه بدانی میفهمی که تغییر یافته ای و دیگر شده ای چنانکه من سالها طول کشید تا بفهمم چه اندازه تغییر یافته ام و چه اندازه مدیون اویم و سالها طول کشید تا مرزهای بین خود و اورا شناسایی کنم زیرا عجیب با اوعجین شده بودم.....................................................................................................................برندن عکاس حرفه ای استرالیایی و خانم کرولا ژورنالیست المانی از  همراهان ان شب بودند که افتحار دیدن و اشنایی با استاد را پیدا میکردند .قرار ماجلوی  درب اصلی دانشگاه تربیت مدرس بود وقتی دکتر صفر پور جلوی درب دانشگاه ترمز زد و اشاره  به مردی کرد که او را بعد از 8 سال با اورکت سبز امریکایی رنگ و رو رفته و کلاه کاموایی بر سر کشیده و عینک نه چندان قیمتی و معمولی کائوچویی نسبتا نیمه قطورو  در حالیکه کیف مشکی شبه چرمی  سنگین  از نوشته هایش را روی زانوانش گرفته و فشار میدهد و به دور دستهای نا معلوم مینگرد از اعماق درونم و انتهای احساساتم نیرویی را حس کردم که به من الهام  و یاد اوری میکردکه این مرد هنوز جوانی که بخاطر علوم انسانی و صلح از همه موهبات زندگی گذشته است را بی اندازه دوست دارم و در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود به دکتر یاد اوری کردم که بسیار من و بسیارانی دیگر مدیون او هستیم و جمله ای را که روزی برایش نگاشته بودم یاد اوری کردم .....................................................................................................................................دکتر ذکاوتی کسی است  که هیچ اتفاق مهمی در زندگیش رخ نداده است _ اضافه کردم دکتر بزرگترین  نوابغ کوتاه ترین بیوگرافی ها را دارند _اما بزرگترین و مهمترین اتفاقی است که در زندگی هر کس رخ میدهد که با او اشنا میگردد...................................و ......................................................دکتر خندید وان شب بسیار خندیدیم به اندازه یکماه چنانکه سارا نیز تایید کرد..............................................  

 

 

در مراسم دعای کمیلی که برای شفای دوست عزیزمان مهدی ساعدی در مسجد دانشگاه شریف برگزار شد کسانی را ملاقات کردم که سالها ندیده بودم. یکی از آنها سرداریداللهی اولين فرمانده سپاه جهرم بود. آشنایی و ارادت میان ما یک طرفه است، یعنی من ایشان را می‌شناسم ولی ایشان مرا نمی‌شناسد و البته عجبی هم نیست. چهره و فیزیک بدنی ایشان تغییر چندانی نکرده بود شاید فقط کمی رنگ موها تغییر کرده بود. مشهود بود که نگران وضعیت مهدی ساعدی است گرچه همچنان همان صلابت یک فرمانده جنگ در چهره‌ پابرجا مانده بود، همان کاریزمای نسل اول بچه‌های سپاه. ذهنم به سرعت به عقب برگشت به سالهای دوری که مثل برق گذشتند. درست یادم می‌آید اولین باری که ایشان را دیدم تازه وارد بسیج شده بودم و برای یک مانور در محل سپاه جمع‌مان کرده بودند. محلی که قبلا دانشسرای آموزش و پرورش بود و حالا شده بود مقر سپاه. آن زمان اول راهنمایی بودم. همه را جمع کردند تا آقای یداللهی که فرمانده سپاه جهرم بود سخنرانی کنند. البته آن موقع هنوز در سپاه درجه و رتبه وجود نداشت و همه برادر بودند: برادر رحمانیان، برادر شاه‌علیان، برادر نامجو، برادر مصلی‌نژاد، برادررستگار ... چه اسم‌های خاطره‌برانگیزی!. ایشان هم برادر یداللهی بودند. همه آنهایی که مثل من آنجا بودند چیزی حول و حوش 10 تا 15 سال سن داشتند. همه صحبت‌های ایشان یادم نیست، چیزی که یادم مانده این است که ایشان ‌گفتند بهرحال به زودی مستضعفین بر مستکبران عالم پیروز خواهند شد و کل جهان به تسخیر اسلام در خواهد آمد. در آن روز ما برای اداره جهان به نیروهای متعهد نیاز داریم. مثلا شاید شما را برای اداره فلان شهر آمریکا نیاز داشته باشیم و شما باید خود را برای چنین روزی مهیا کنید. البته شاید گونه‌ای از شوخ‌طبعی هم در صحبت‌هایش بود اما درون‌مایه صحبت ها کاملا جدی بود. شاید برای کسانی که آن سال‌ها و آن شور و نشاط را تجربه نکرده‌اند این حرف‌ها و آرمان ها به نظر خنده‌دار برسد اما آن حرف ها در ظرف و بافت زمانی خود حرف‌هایی بسیارجدی بودند. گرچه آرمان شهری که در اذهان آن نسل بود هرگز محقق نشد اما باید به والایی و بلندی آن آرمان‌ها حسرت خورد. به قول دوستی آرمان‌های نسل جدید را درچهار چیز می‌توان خلاصه کرد: 1- داشتن یک گوشی موبایل خوب 2- داشتن یک لپ تاپ خوب 3- داشتن یک ماشین خوب 4- چهارمی را خودتان حدس بزنید!