اخیرا در بخش زندگی

بخاطر آزادی.

| 6 نظر | 0 بازتاب

 تقدیم به دوستی که این روزها  آزادیش را  به انتظار نشسته ام  .

با شعری از شاعر عشق و آزادی    ،      احمد شاملو 

 آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند........                                 کوچک
 
 ....... همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
 
                                         ................... هيچ ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.  .......... آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند                                                                                                                                 کوچک
 
                                                                                                                           کوچک‌تر حتا
 
                                                                                                     از گلوگاه ِ يکي پرنده!......................  ....

حیفم آمد بی شعری از پابلو نرودا شاعر آزادیخواه شیلیایی متن را ببندم به امید روزی که هیچ زندان و زندانی و زندانبانی و بازداشتگاهی بر روی زمین نباشد  و عدالت در پشت میله ها تفسیر نگردد.                         

        .....تو به آرامی آغاز به مردن میکنی                                اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی                               آن را عوض نکنی                               اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی                               اگر ورای رویاها نروی                              اگر به خودت اجازه ندهی                              که حداقل یکبار در تمام زندگیت                            

   ورای مصلحت اندیشی بروی                           

بيهودگي

| 8 نظر | 0 بازتاب

1.jpg بيهودگي است ! بيهودگي است! زندگي، سراسر بيهودگي است! آدمي از تمام زحماتي که در زير آسمان مي‌کشد چه نفعي عايدش مي‌شود؟ نسل‌ها يکي پس از ديگري مي‌آيند و مي‌روند، ولي دنيا همچنان باقي است. آفتاب طلوع مي‌کند و غروب مي‌کند و باز به شتاب به جايي باز مي‌گردد که بايد از آن طلوع کند. باد به طرف جنوب مي‌وزد و از آنجا به طرف شمال دور مي‌زند. مي‌وزد و مي‌وزد و باز به‌جاي اول خود باز مي‌گردد. آب رودخانه‌ها به دريا مي‌ريزد، امّا دريا هرگز پر نمي‌شود. آب‌ها دوباره به رودخانه‌ها باز مي‌گردند و باز روانه دريا مي‌شوند. همه چيز خسته‌کننده است. آنقدر خسته‌کننده که زبان از وصف آن قاصر است. نه چشم از ديدن سير مي‌شود و نه گوش از شنيدن. آنچه بوده باز هم خواهد بود، و آنچه شده باز هم خواهد شد. زير آسمان هيج چيز تازه‌اي وجود ندارد. آيا چيزي هست که در باره‌اش بتوان گفت :«اين تازه است؟» همه چيز پيش از ما، از گذشته‌هاي دور وجود داشته است. يادي از گذشتگان نيست. آيندگان نيز از ما ياد نخواهند کرد. «برگرفته از کتاب جامعه، عهد عتيق»

معجزه MP3

| 5 نظر | 0 بازتاب
زمانی تو  خيابان هاي شلوغ و پلوغ تهران در بساط یک دستفروش  يك  mp3 خریدم.
این سی دی جز یکی دوبار مختصر ماهها بلا استفاده ماند تا اینکه مدتی پیش ترجیح دادم در طول مسیر 30 کیلومتری خانه تا محل کار آنرا جایگزین سی دی قمیشی در پخش ماشین کنم .حداقل از افزایش سرعت بی اندازه ای  که ناخودآگاه از ریتم آهنگ می گرفتم نجاتم میداد.
و اینگونه بود که سفر در سفر آغاز شد .
سفری به اعماق دخمه های هول انگیز اهرام ثلاثه .
شانه به شانه بردگان و حس درد و استشمام عرق تن ایشان در زیر بار جوردرطول تاریخ
بردگان آرمیده در دیوارهای چین و دخمه های مجاور اهرام.
شرکت در کلاس تاریخ و جامعه شناسی استادی بزرگ.
تا بحال در محضر کسی بوده ای که جمله به جمله اش حساب شده و پر بار و پر از دانش و آگاهی باشد و هر کلامش مملو از محتوی و دانش باشد ؟ساعتی نیم ساعتی چقدر میتوانی در محضر چنین کسی باشی ؟
اما به معجزه mp3  ساعت ها میتوانی.
سفری به خانه گلی علی(ع) و تماشای شخصیت والای حضرتش که تا قبل از آن اینگونه محو عظمتش نبودی.
به سقبفه
به جمل و نهروان و...
نیایش
لعن مصلحت اندیشی
مرور خاطر و افکار انقلاب
افکاری که انقلاب بر آن پایه شکل گرفت
سفری به سالهای ملتهب منتهی به انقلاب
سفری به حسینیه ای مملو از جوانان پرشور و آرمانگرا و نگاه های پر از امید و عزم های جزم برای انقلاب
برای زیر و رو کردن برای تغییر دادن تاریخ و میهن و حتی دنیا .
و طنین صدای سخنرانی مملو از درد ...
سفری در دعوت به خویشتن
سفری برای هشدار به از خو بیگانگی
...
در این نوبت قصدم از این نوشتار شرح این سفرها و گفته های شریعتی بزرگی نبود  که اورا بزرگی یافتم که نتوان به سادگی و با جملاتی مختصر نقدش کرد
تنها قصدم اشاره به معجزه امکانات صوتی و یا مالتی مدیاست که در این زمان از آن برخورداریم
منتظر یاداشت های دوست عزیزی برای  این نوشته خواهم ماند که این ذوق مرا کور کرد و نقدهای کوبنده ای  گفت ، باشد که راهگشا شوند و بحث خوبی در گیرد.
و همینطور منتظردوستان دیگر هستم که خبر از وجود اینگونه  mp3  ها بدهند در هر زمینه ای خصوصا تفکر و روانشناسی تا لیستی فراهم شود ممنون خواهم شد.

خشم

| 4 نظر | 0 بازتاب

 

 باسلام -از ذبیح عزیز برای غلیه بر عصبانیت و نیفتادن در دام آن و چاره آن کمک خواستم .
مطلب زیر را برایم ایمیل کرد . آن را اینجا آوردم شاید برای کسی دیگر هم مفید آید .

-خشم 3 مولفه دارد که رفتاری ،فیزیولوژیکی و شناختی_ افکار شما_ میباشد.

 خشم را در سطوح پایین کنترل نمایید _به محض دریافت علایم_ اجازه ندهید متراکم شود.

 به خود پیام دهید من عصبانی ام ._مراقبت از خود_

به طرف مقابل پیام دهید من عصبانی ام._ایجاد همدلی_

پیام های بدنی مربوط به عصبانیت خود را بشناسید._ مثلا گرم شدن صورت،عرق کردن دستها،سردرد،_

و به نحوی مقابله نمایید مثلا_شستن دستها،خنک کردن صورت ،دراز کشیدن،_

علایم آشکار ساز خشم خود را بشناسید.*مثبت اندیشی و ذهن بدون ارزیابی و قضاوت داشته باشید._

 و توصیفی_قضاوتهای خود را جدی نگیرید_قضاوتهای خود را جدی نگیرید.

 منبع : کتاب :خشم میکشد

به این نقطه نگاه کنید

| 3 نظر | 0 بازتاب
این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:



دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند. در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است...

 زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند! چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند! تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.

زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله. استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬
غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم ...
--------
اين مطلب را از میان ایمیل های ارسالی آقای رامین شفیعیان انتخاب کرده ام .
با تشکر از رامین

به افتخار علی احمدی به اعتبار فلسفه وماندگاری همه دوستیها ...................
سلام دوستان
مطلب زیر  ارسالی از طرف علی احمدی به اینباکس من  است . علی احمدی دوست خوب کانونی من در کانون همیاری اندیشه و گفتار شیراز است .ایمیل های هر روزه علی  برای من و بسیاری از دوستان کانونی دیگر بخشی  تفکیک ناپذیر  ازصندوق پست الکترونیکی ما میباشد.باکس ایمیلهای روزانه ما مدتهاست  بدون علی احمدی چیزی کم دارد. مطالب علی احمدی متنوع است و لزوما دستپخت خود او نیست اما جز شخصی نوشته هایش که یکی از آنها را برای دوستان جهرمی اش  انتخاب کرده ام نوشته ها و منتخباتش بوی قرمه سبزی می دهد ولی علی عشق فلسفه و شناخت شناسی و صد البته یک گوش مفت با دنیا دنیا
خاطره که لبانش سلانه سلانه برای شما بازگو میکنند و چشمهایش هم هیچ اعتنایی به خمیازه های شما ندارند. نیک نام علی بابک است شاید اشاره به فلسفه شناس پسا مدرن ایرانی بابک احمدی است که خدمات شایانی در معرفی فلسفه معاصر غرب به ایرانیان داشته است. علی قول داده است افتخار بدهد و به نویسندگان خوب دوستان بپیوندد. بد ندیدم با مطلبی از  شخصی نویسیهای علی احمدی به استقبالش برویم ما جهرمی ها به مهمان نوازی مشهوریم . علی جان خوش آمدی و دوستت داریم.این شما و علی احمدی ................................................. .
زندگی آدم بالا و پایین زیاد دارد
 خوشی و ناخوشی هم همین‌طور.
 سربالایی که می‌روی تا برسی به.
 خوشی و سرپایینی که سر می‌خوری تا
 ته ناخوشی. همیشه آدم‌هایی هستند
 در کنارت، که در سربالایی هلت
 می‌دهند و در سرپایینی دست‌ات را
 می‌گیرند. آدم‌هایی که دریغ
 نمی‌کنند بودن‌شان را و هر
 اندازه که باشند، بودن‌شان غنیمت
است. این‌ها را نوشتم برای دوست
 خوبی، که بداند از لطف‌اش
 ممنون‌ام و به اندازه‌ی خودم در
 سربالایی و سرپایینی هم‌راهی‌اش
 می‌کنم.
 دوشنبه 18 آذر 87

آسمان پر ستاره سحر

| 16 نظر | 0 بازتاب

نمی دانم چرا مدتیست هر شروعی که می بینم بیاد آخرش می افتم .و آنقدر به آخرش فکر می کنم که آخرش درست می ایستد جلویم حی و حاضر و مثل پیرمردها خود را آفتاب لب بام می بینم .لب بام  هم که نبینم وسط یا اولش هم که باشم زود ذهنم پرواز می کند به سمت لب بام . فکر کنم این قصه از همان روز شروع شد که محمد رفت .در فرودگاه تهران در جمعی که برای تشییع جنازه محمد  به جهرم می رفتیم صحبت دنیا و رفتن پیش کشیده شد ... دکتر صحرائیان بود که گفت یکروز در سنی هستیم که مرگ میرهای آشنا مربوط است به پدربزرگ های آشنا ، در سنی دیگر خبر رفتن پدر این و آن را می شنویم  و حالا خبر از رفتن دوستان دور و بر ..یعنی مرگ همین حوالی های ماست ... چند روز پیش دوست قدیمی محسن الماسی پیامک داده بود که جهرم است و در امامزاده اسدالدهر .  نام سید احمد بزرگوار هم که گاه گاهی به اینجا سر میزند ، برایم نام اسدالدهررا تداعی کرد...و حالا که بیاد اسدالدهر می افتم بیدرنگ به یاد حاج جوادی می افتم که دیگر در آن مسجد نماز نمی خواند ...بیاد دنیایی می افتم که بی توقف در حرکت است ودائم پوست می اندازد ...به اسدالدهر که فکر می کنم به یاد گنبد آجری خاکی رنگش می افتم و مهتابی سبزی که بر تارکش همیشه خدا شبها روشن است و بیاد روزی که در دامن مادرم همان بالا نزدیک گنبد مردم را می نگریستم که با استغاثه آقای شب زنده دار قرآن به سر می گرفتند ...به یاد آقای آتشی هم می افتم ...به یاد جنگ ...به یاد وداع های برای جنگ و در آغوش کشیدن برگشتگان از جنگ  ...بیاد مملو موتورهای هوندای پارک شده جلو در امامزاده  ...بیاد بازار مسگرها و شیرینی حلوای کنجدی آقای صادقی ...راستی چند سال است که دیگر عمو نجات اذان نمی گوید ؟  و شاید سالهایست که دیگررفتنم به نماز صبح بعد از خوردن سحری  تکرار نشده است ...همان موقع که بوضوح خدا در آسمان پر ستاره سحر نشسته و عیان بود...دلم تنگ  شده است که روی زیلوهای یزدی آبی رنگ مسجد جامع مثل کودکی، تند و تند نماز بخوانم ...کنار حوض آب مسجد جامع که دیگر نیست وضو بسازم ...پارچ پلاستیکی را داخل بادیه مسی بزرگ پر از یخ بچرخانم و افطارم را درروز داغ تابستان جهرم باز کنم ...دلم میخواهد یکبار دیگردر عصر تابستان داغ رمضان جهرم همان زمان که آقای دانش باغچه های جلو مغازه خودش و بابا را آب می دهد دستم را زیر شیلنگ آب بگیرم و بر سرو صورت زنم و و تمام موهایم را خیس کنم تا ذره ای از تشنگی سنگین بکاهد .همان موقع که پدرم دست از کار می کشید و با دستها و انگشت کلفت و  پینه بسته سر و صورتش را با آب تازه می کرد ...سال هایست که دیگرنه آقای دانش هست و  نه فالوده و بستنی های قیفی اش ...و پدرم سالهاست که خانه نشین شده و دیگر قفل مغازه را با صد سلام و صلوات و دعا باز نمی کند ...عمو عوض هم نیست ...هیچکس نیست ...حالا بکلی آن راستا رنگ عوض کرده و پوست انداخته ...وچند نوه ای که مغازه ها را می چرخانند...

 

آسمان مال ما بود

| 10 نظر | 0 بازتاب
جهرم که بودم در خانه و حیاط کوچکمان راهی بود که نشانه ای به سمت آسمان داشت . معبر و پنجره ای بود که از آن میتوانستی نفس بکشی  و چشم در چشم  لایتناهی بیاندازی.روز داغ تابستان که غروب می کرد میشد زیر نورباران ستاره ها و نسیم خنک شبانه و خش خش برگ های خرمای نخل همسایه تا صبح از هوای پاک تنفس کنی. اگر سنم را بردو تقسیم کنم  بیش از نصف آن سهم زندگی در جهرم نمیشود اما نمیدانم چرا همیشه تعلقم به همین نصف اول بوده است ؟ و همیشه دلم هوای همان خطه را میکند ؟ خاطره همین نصفه، زندگی در خانه های کندویی را که نگاه و نفس را به آسمان گره نمی زنند برای من سخت می کند.جهرم که بودیم باغ و املاک بزرگی مال ما نبود اما آسمان و هرچه ستاره درآن بود و به هر مقدار هوای تازه که میخواستیم  مال ما بود...

چه دلپذیر است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

"شعر از:فدریکو گارسیا لورکا - Federico García Lorca"

" اعجاز محبت "

| 2 نظر | 0 بازتاب

سلام دوستان
مدتی پیش در اندیشه موضوعی برای نوشتن در وبلاگ دوستان بودم و به این فکر می کردم که چگونه آن مطلب را موجز و گویا و اثر گذار بنویسم تا اینکه از اتفاق به شعری کوتاه از زنده یاد " فریدون مشیری " برخورد کردم. احساس کردم این شعر بسیار بهتر، کامل تر و خلاصه تر از آنچه من می خواستم بگویم حق مطلب را ادا می کند. پس بی هیچ کلامی افزون تر، اصل شعر را در اینجا می آورم:

***
من نمی دانم
- و همین درد مرا سخت می آزارد -
که چرا انسان ، این دانا
این پیغمبر
در تکاپوهایش :
- چیزی از معجزه آن سو تر -
ره نبرده ست به اعجاز محبت ،
چه دلیلی دارد ؟

چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند ،
چه شگفتی هایی پنهان است !

من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست
و نمی دانم
که چرا انسان ،
تا این حد ،
با خوبی
بیگانه است .
و همین درد مرا سخت می آزارد !

"فریدون مشیری"

***
حق نگهدارتان