اخیرا در بخش جهرم و منطقه
این پیامک یکباره مرا به زمان گذشته پرتاب کرد:
"با سلام. آقای پورداود معاون اسبق دبیرستان خواجه نصیر بر اثر سانحه تصادف در قم به رحمت خدا پیوست. روحش شاد"
سالهای 62 تا 66 در اوج سالهای جنگ آقای پورداود معاون دبیرستان ما بود. مردی صمیمی و دوست داشتنی و یا بقول امروزیها اوریژینال بود. بعید میدانم کسی در خواجهنصیر بوده باشد و خاطرۀ خوشی از وی در ذهن نداشته باشد. زمانه زمانۀ جنگ بود و تهییج بچهها برای حضور در جبهه. هر چند هفته پیکر یکی از دانشآموزان از جلو مدرسه و باغ ملّی تشییع میشد و گاه حتی از داخل خود حیاط مدرسه. چه حال و هوایی بود...آقای پورداود آدم صریح و روراستی بود و در عین حال پیچیده. پیچیدگی شخصیتش را در برخوردی بسیار شخصی دریافتم . مرا نصیحتی کرد که آن روز به گوش نگرفتم و بسیار بعد معنای کلامش را دریافتم. فضای آرمانگرایی تسخیرمان کرده بود و گوش شنوایی در کارمان نبود...خدایش رحمت کند و از سر تقصیراتمان بگذرد.
با سلام
انتشار اخبار مسرت آمیز سید محمد عزیز _ صحراییان _ درباره آکادمی فیزیک خردسالان کشور که افتخار افتتاح آن را جهرمی ها دارند در شهرباربد باعث شد من که از دورادور و نیز زاویه خیلی نزدیک شاهد به بار نشستن تلاشهای محمد و همسرش میباشم به بسط بیشتر این خبر بنشینم ضمن اینکه افتخار دارم در اوایل ماه مبارک میهماندار محمد و خانواده اش بودم و در جمعمان بسیار خوش گذشت روانشناس زبانشناس _ شهرام افرا عزیز که در حال اتمام پایان نامه کارشناسی ارشدش درباره زبان عربی ایل خمسه ساکن در جهرم بود _ و فیزیکدان .....محمد در آن شبها برای جمعمان اصطلاح فستیوال خانوادگی را به کار برد حقیقتش یکی از لذات خانوادگی ما که در آن بسیار خوش میگذرد دیدار هر از مدتی و انتقال تجارب بدست امده در این مدت و یادی هم از گذشته هاست از دود و دم هم خبری نیست بیشتر گپ و گفتگوی خبری تجربی شبه علمی است و بسیار از هم یاد میگیریم خوب است بدانید هابر ماس فیلسوف سیاسی معاصر ریشه مشکلات فعلی جهان را در نبود بستره گفتگو میبیند .... بهر حال این ما و مختصری از دستاورد فستیوال خانوادگی اخیر درباب آکادمی فیزیک محمد اضافه کنم در ان شب از فیزیک چیزهایی آموختم که در 4 سال دوره دبیرستان نیاموخته بودم و جالب اینکه اندکی از آنچه بود که خردسالان حاضر در کلاس محمد میاموختند به امید موفقیت و شادی هد چه بیشتر محمد و شما و انتظار افتخارات بیشتر برای جهرم جهرمی ها و ایرانی ها .......
احسان از بستگان نزدیک محمد گفته بود محمد تو که کار مهمی نکرده ای فراهم آوردن وسایلی و بازی با آنها که در دوران کودکی انجام میدادیم محمد به خاطره ای اشاره کرده بود که در آن احسان بخاطر ساخت یک پروژکتور ساده شامل یک لامپ گردون و یک جعبه مقوا و یک رول که تصاویر بهم چسبانده شده داخل پاکت ادامس های شیک بود تمام لامپ شمعی های لوستر خانه خود را سوزانده بود و از احسان پرسیده بود راستی احسان چه انگیزهای باعث شد که تو تمام لامپ شمعی های خانه را بسوزانی من دنبال بیدار کردن همان انگیزه در کودکانم
آکادمی محمد .....
رویای 70 ساله پدر فیزیک ایران را محقق ساخت _ آموزش عملی فیزیک _
در کودکی میشنیدیم که بچه های ژاپن در مدارس خود با ساخت رادیو و فرستنده و تلویزیون و... کار میکنند و درس میاموزند اما حالا مفتخریم در ایران و در جهرم بچه ها در اکادمی محمد این را می آموزند
در اکادمی محمد فیزیک سخت و معجونی از فرمولهای وحشتناک یاد نگرفتنی نیست فیزیک شیرین ترین درس دنیا میشود خوب است بدانید در کلاس محمد بچه ها بدون کمترین کمک استاد حتا در یک صدم در نمره بیش از 90 درصد قبولی دارند و معدل درس فیزیک بالاتر از 15 یا 16 است جالب است این امارها ابتدا در مدرسه قطب آباد به شکل یک پدیده باورنکردنی در درس فیزیک سالها پیش خود رانشان دادو اغازگر معرفی محمد بعنوان پدیده ای در آموزش فیزیک گردید...
محمد فیزیک را با عشق زندگی میکند و میاموزاند .....
این اندکی از بحث های صورت گرفته در فستیوال خانوادگی ما در رباط بود که امیدوارم خوشتان امده باشد و باعث بشود شما هم ما را به فستیوال های خانوادگی خود دعوت نمایید
منتظریم
--------
لینک های مرتبط:
عکس از جهرمی سایت شهرباربد
سلام دوستان
نیمه شعبان مبارک
یاد دوران جشن امام زمان یاد عاشقی های نسل امام خمینی ویاد نیمه شعبان شهری که جشن میلاد امام زمان را بربلندای کوهی میگیرند که غاری بر ان بنا شده بنام بنیز
بیاد همه شهدایمان بیاد دوستانمان انها که روی تخت بیمارستانند با قلبی سرشار از امید و برکت خداوند را میطلبند مگر امام زمان بیخیال مهدی ساعدی میشود که او و مرتضی پایه های ثابت جشن امام زمان کوچه ما بودند که کوچه ما نبود کوچه خودش بود و هر سال شهیدی را از میان بچه های جشن به او و نیمه شعبان و انقلاب و نهضت مهدی تقدیم میکردند من یقین دارم مهدی ساعدی از روی تخت بیمارستان به سلامت برخواهد خاست و همه ما را شاد خواهد کرد بویژه مرتضای عزیز
یادی از محمد شهامت میکنم که جایش در همه اعیاد و مناسک مذهبی خالی است بویژه نیمه شعبان
و تبریکی و آرزوی سلامت و موفقیتی برای علی که در آستانه سفر به ایتالیاست که سفرش نیمه شب است پس
...... شب بخیر و نیز سفر سفیر
همه تان را دوست دارم و این تکیه کلام مهرداد بصیری است ولی واقعا دوستتون دارم
و.........بیاد هم باشیم در شادی و غم بیماری و سلامت زندگی و مرگ
اخر اگر این بیاد هم بودنها را از زندگی آدمها بگیریم مگر چیزی یا چیز بدرد بخور دیگری برای زندگی میماند.....
سلام بر شما
سلامتی برای مهدی ساعدی عزیزمان
تبریک به به امام زمان مهدی همه آدمها
و دست حق بهمراه همه شما بویژه علی جان
مطلب زیر را ظاهرا یکی از همشهریان در قسمت نظر خواهی وارد کرده است .مطلب خوبی بود حیفم آمد دیگران آنرا نخوانند . آنرا در اینجا می آورم .پوزش از ویرایش اندکی که در آن لحاظ کرده ام .
فروردین 85 بود که به یزد رفتم .چیزهای زیادی از خصلتهای یزدیها شنیده بودم اگرچه شاید چهار روز ماندن در میان مردم یزد کافی نباشد ولی همین مدت کم هم میتواند ما را به نتیجه برساند که یزدیها خیلی خوبند می گویم خوب چون فکر کنم بهترین کلمه در مورد یزدیها همین باشد من در این چهار روز نه بد اخلاقی از این مردم دیدم نه عصبانیت نه ناهنجاریهای اجتماعی نظیر اعتیاد تکدی گری فالگیری نه کودکانی که کار میکند و نه حتا بدحجابی از نوع تابلو آن ( فقط کافیست بعد از یزد بلافاصله به کرمان بروید تا مصداق کامل ناهنجاریهای اجتماعی را ببنید )وچیزی که به نظر من یزد را بی مانند میکند سعه صدر و احترام مردم به دین مذهب و عقیده همدیگر است .نیازی به توضیح نیست که در این شهر یهودی زرتشتی سنی و شیعه در کنار هم و با آرامش زندگی میکنند همه آنها هم معبد و کنیسه ومسجد دارند .بگذارید یک خاطره بگویم یک شب ساعت 12 شب قصد کردم به مسجد جامع بروم درب مسجد بسته بود داشتم بر میگشتم در همان خیابان ورودی مسجد از یک خانه صداهای عجیب می آمد دقت کردم دیدم تعداد زیادی در خانه بودند که وردی میخواندند متوجه نشدم فقط بالای سر درب خونه نوشته شده بود که خانه متعلق به زرتشتیهاست از مغازهایی که باز بود سوال کردم که گفتند اینجا یکی از جاهایست که زرتشتیها جمع میشوند وهر شب دعا میخوانند و مراسم برگزار میکنند میگفتند هر چی یاد داریم این خانه با همین وضعیت بوده است از خود خانه هم میشد فهمید که خیلی قدیمیست. باور میکنید در صد متری مسجد جامع !کاری به این ندارم که اول مسجد بوده یا این خانه ! مهم این است که این مردم با سعه صدر کامل توانسته اند در کنار هم باشند حالا در نظر بگیرید در شهر جهرم قرارباشد سنی ها در چند کیلومتری جهرم مسجد بسازند چه بلوایی میشود خیلی خوب به یاد دارم فکر کنم 7-8 سال پیش بود که در مراسمی یکی از همشهریان محترم شیعه ما که رگ گردنش از عشق به تشیع متورم شده بود داد زد ایها الناس سنی ها میخواهند در جهرم مسجد بسازند وای بر ما شیعه در خطر است نگذارید و قس علی هذا ... بگذریم انشاله زیارت یزد نصیب همه بشود عزت زیاد
*سالی یکبار به جایی برو که پیش تر هرگزدر آنجا نبوده ای* ( 1)
امسال عید ما راهمان را کج کردیم و از مسیر یزد به جهرم رفتیم .اولین سفر من به یزد بود .یزد برای گردش و مسافرت بنظرم حرف ندارد. ما 24 ساعت بیشتر توقف نداشتیم اما تا 2 روز دیگر هم میشد ماند و به جایی نادیده برای گردش سر زد . آثار گردشگری آنجا از دست تخت جمشید و پاسارگاد نبود و یا نمونه مسجد جامع نمونه فراگیری در بین آثار از نظر عظمت و شکوه نبود.بر خلا ف انتظار ظاهرا اثری از قبل اسلام زرتشتیان باقی نمانده بود.اما وقتی به موزه آب و یا خانه لاری ها میروی و انتطارت برای دیدن آثار باستانی و یا مربوط به سده های پیش برآورده نمیشود اصلا گمان نمی بری که یزدی ها سرت کلاه گذاشته اند و بعکس لذت و حظ می بری .شاید پاسارگاد و از این دست ترا بفکر فرو برد و یا مبهوت عظمتشان شوی. اما آن لذت و طعم زندگی که من در موزه آب و خانه لاری ها دیدم هیچیک در پاسارگاد خودی نشان ندادند.گویی آنها عظمت و پرسش هایی گنگ ، ناآشنا و غریب و دورند و اینها به اندازه زندگی به تو نزدیک .اصالت و سخت کوشی و زییایی ملیح و موقر همراه با سادگی در کاه و گل و خشت ترا بوجد می آورد حتی آن دهلیز مسجد جامع که ترا به عمق زمین می برد و در نگاه اول خوفناک بنظر می رسد و هر لحظه انتظار میکشی که افعی غول پیکری فوره کشان از دلش سر بر آورد و در یک آن ببلعدت ( 2) و یا در میانه را
ه پله طولانیش تصور عظمت حجم خاک و گل بالای سرت بترساندت بعد که به آب میرسی و حیات و زندگی را در صورت تو انعکاس می دهد آرام می گیری و تحسین سخت کوشی برای رسیدن به آب و زندگی. یزد شهر کویریست و جهرم گرچه کویری نیست اما شاید بدلیل طبیعت گرم و داغ هر دو مشابهت هایی بسیاری را میتوان در آنها دید. شاید کاه و گل و طاق های قوسی جزو معماری کهن قسمت وسیعی ازایران باشد که جدای از ویژگیهایش تا کنون در یزد باقی مانده و حتی میتوان در شهری چون تهران در کوچه و بازارچه های قدیمی هنوز اثری مانده از آنها دید.اما بنظرم میرسد که ویژگی آب و هوایی این دو منطقه مذکور از نظر بنا ویژگی ها و مشابهت های خاص خود را دارند .کوچه های محله کنار زندان سکندر مرا به یاد سابات های خودمان در محله هایی چون مسجد نو و گازران انداخت با این تفاوت که آنچه یزد را منحصر کرده ماندن و اصرار بر حفظ سنتهای نیکی از این دست بوده است البته ناگفته نماند صحبت از مشابهت است ورنه به انصاف فاصله میان این دو بسیار است .اما به معنی نداشتن نیست ؛ در مقام قیاس می گویم . ما نیز فراوان داریم اگر همچنان به کشتن ادامه ندهیم و در عوض دست به احیا و جذب میهمان زنیم . من با این سنم در جای جای یزد احساس آشنایی و نزدیکی داشتم .آب انبار ها ( 3) .مقنیان و چرخ های چاهشان . چرخ های چاه آب ،قنات ،بادگیر( 4) و ...حتی این آشنایی را در خلق و خوی مردم نیز بوفور دیدم . فراموش نمی کنم پیرمرد کاسبی که با ترشرویی و نهیب اما دلسوزانه مرا از افتادن در جوی خیابان باز داشت و خنده و لذتی شیرین را در دل من شکفت در نیمه جانی آمده از شهری که همه با هم غریب و بیگانه اند .مانند خنده مسافری که در دورست هاله ای از شهر خویش می بیند و یا شوق دیدن زندگی و حرکت در بیمارعزیز مرده پنداشته! .( 5)





سلام دوستان
با مراجعه به این صفحات وب می توانید مطالب و عکس های جالبی در مورد جهرم بیابید:
http://www.ir.mihanblog.com/More-14.ASPX
http://www.ir.mihanblog.com/More-16.ASPX
http://www.ir.mihanblog.com/More-19.ASPX
حق نگهدارتان
اين موضوع جاودان شش محل اين طرف و شش محل آن طرف به قول معروف از آن موضوعات چالشبرانگيز در جهرم است.الحمدالله تحصيلکرده و عامي هم نميشناسد. سربحث که باز ميشود گاه آدم يک اظهارنظرهايي را از بعضيها ميشنود که از تعجب شاخش در ميآيد. اغلب هم چنان موضوعات پيش پا افتادهاي محل تعصب واقع ميشوند که آدم از تعجب چشمهايش چهارتا ميشود. البته موضوع فقط به شش محل محدود نميشود. در بين خود محلات هر يک از اين شش محل هم باز فخرفروشي به نوع ديگري ادامه دارد.
گاه به نظر ميآيد که موضوع به دست فراموشي سپرده شده است. اما کافي است تا موضوعي مانند انتخابات مجلس ويا عزاداري محرم پيش بيايد که ببيني نه موضوع به اين سادگيها هم نيست و خواهي ديد که چه رگهاي گردن است که کلفت ميشوند و چه صورتهايي که برافروخته مي شوند و چه کفهايي که به دهان آورده نميشوند. چه بسا اگر منافع بعضيها ايجاب کند و کساني آتشبيارمعرکه شوند ممکن است به آتش اين ديگ افزوده هم بشود و کار بالا بگيرد و شاهد دست به يقه شدن و فحش و ناسزا وکتک کاري و گاه حتي چاقوکشي هم بشويم. کافي است بخواهد بيمارستاني يا دانشکدهاي و يا هر چيز اسم و رسمدار ديگري در يک جايي از اين شهر ساخته شود؛ مرافعههاو ساخت و پاختها و رايزنيها شروع مي شود که در اين محل ساخته شود يا آن محل. رئيس يا مديرش فلاني باشد که اين محلي است يا فلاني که آن محلي است. جالبتر اين جاست که اين جدل گاه در خارج از جهرم هم خود را بازتوليد ميکند. شايد يکي از ريشههاي عدم تشکل جهرميها در خارج از جهرم چه در شيراز و تهران اعم از دانشگاه و خارج از آن به همين موضوع برگردد.راستش داشتم کتاب ایران بين دو انقلاب نوشته يرواند آبراهيميان را ميخواندم که ديدم بسياري از جنبههايي که وي در اين کتاب توصيف ميکند در مورد اين موضوع نيز صادق است.
يرواند آبراهيميان از وضعيت ايران پس از مشروطه سخن ميگويد اما جنبههاي بسياري از آن چه وي ميگويد همچنان صادق و پابرجاست. در تصويري که وي از ايران آن زمان ترسيم ميکند کشمکش، اختلاف و انواع تنازعات مختلف قومي، مذهبي، قبيلهاي، زباني و جغرافيايي حرف اول را مي زند. آبراهيميان ميگويد سه نيروي مرتبط، دگرگوني گروهي را به رقابت گروهي تبديل ميکرد: نخست کشمکش برسر منابع کمياب به ويژه زمين و آب. دوم اين تصور رايج که اقتصاد نميتواند رشد مداوم <داشته باشد، اين اعتقاد را ايجاد کرده بود که فقط با فدا کردن ديگري ميتوان به نوايي رسيد. سود يک گروه به ضرر ديگري است و زيان يک گروه به معني سود ديگر. زندگي مثل بازي با حاصل جمع صفر است. سوم رقابت براي کسب مقامهاي اداري در محل اغلب عدهاي را بر ضد عدهاي ديگر برميانگيخت.لذا تنوع گروهي به سهولت به انشعاب گروهي ميانجاميد: وحدت ملي به تفرقه ملي و اشتراک گروهي به تنگ نظري منطقهاي و تشتت سياسي بدل ميشد. آبراهيميان از قول لمبتن ميگويد "ستيزهجويي گروهي، به نحوي از انحا، تا روزگار معاصر همچنان يکي از مشخصههاي حيات ايرانيان است".
آبراهيميان تنازعات را به شکافهاي بزرگ قومي، مذهبي و يا زباني محدود نميکند و معتقد است تاريخ آن دوران بسيار پيچيدهتر از مبارزهاي ساده بين چند گروه عمده بود. کشمکشها بين مجامع کوچک بي شمار، طايفه بر ضد طايفه، ايل بر ضد ايل، ايل بر ضد روستا، ايل بر ضد شهر، شهر بر ضد روستا، روستا بر ضد روستا، روستا بر ضد محلهي شهرو محلهي شهر بر ضد محلهي شهر. عشاير براي اين پديده ضربالمثلي دارند که ميگويد" من بر ضد برادرم، من و برادرم بر ضد پسر عمويم، من و پسر عمويم بر ضد ايلم، من و ايلم بر ضد دنيا".
به هرحال من در باره ريشه اين اختلافات شش محل اين طرف و آن طرف در جهرم تا به حال چيز چندان موثقي نشنيدم و مطلب و يا تحقيقي هم سراغ ندارم که به این موضع پرداخته باشد. کاش يکي پيدا ميشد ويک تحليل جامعهشناختي از اين موضوع ارائه ميکرد.
فرصت های مقام و قدرت و رو آمدن در دست گروه ها طایفه ها هم مسلکان و... در مقیاس های کوچک و بزرگ در شهر و دهستان تا سطح های بالاتر می آیند و می روند. سوال این است ایشان در این ایام به کام خویشند یا به کام مردم ؟ بار خویش می بندند یا بار مردم سبک می کنند؟در ملک و باغ مستاجری می کنند که نه رحمشان بر شاخ و برگ باغ آید و نه ترسشان به هوای چیدن میوه از بن کندن درختان و آینده مرز و بوم ؟ و یا باغ و ملک خویش می پندارند و چون مال خوداست عزیزش دارند و امروز که قرعه اداره به نام ایشان است تا فردا که برای دگریست به سلامت نگاهش دارند و درختان را قوت
تخصصی شدن دنیای امروز مسئله نویی نیست .و از نظر من اگر ما در این راه باشیم میتوان برای منطقه و دیار آینده ای به سوی تعالی پیش بینی کرد.
گاهی ندیدن خویش از بیرون و پر بودن از توجیهات و مهمتر از همه رویه و عادی شدن قضیه قبح کار را از چشممان پنهان میدارد و یا گاهی قبح حتی معنی و زشتی پیدا نمی کند و این همان رفتن به سوی تباهیست.
بیاییم تفکرمان این باشد.نمیگویم خود را فدا کنیم وقهرمان باشیم و یا ایثارگر .بیاییم در مسیری قرار گیریم که توامان مسیر تعالی کشور و یا شهرمان و خدمت به خلق با رشد خودمان درآن باشد.در آخر حرکتی پیش برده باشیم .سنگی جابجا کرده باشیم .بیاییم این راهها را بجوییم و در موردش بحث و گفتگو کنیم.
جهرمیهایی که به جبر زمانه بیرون از جهرم زندگی می کنند به خصوص اگر راهشان هم دور باشد شاید هر از چند ماهی بتوانند سری به جهرم بزنند. این موضوع البته اگر هزار عیب هم داشته باشد این حسن را دارد که انسان تغییرات شهر را به خوبی احساس میکند.
سالهای خیلی قبل، گاه اگر مهمانی غیر جهرمی داشتیم تُل کوهک و منظر آن به شهر از اولین جاهایی بود که تماشایش میبردیم. واقعا منظرهای استثنایی بود. ترُکهایی که تمام شهر را پوشانده بودند و در خطوطی سبز و منظم تمام شهر را به زیر سایه خود برده بودند.
نظر های اخیر